74#

وقتی که میگوید اعتقادی ندارم و برایم حافظ باز کن...

و بعد میخوانی و میفرستی...

میگوید چرا گوینده ی رادیو نمیشوی؟

میخندم و میگویم بروووووو بابا...خودتو مسخره کن...

و میگوید خدا وقتی استعدادی به بنده اش میبخشه

اگه ازش استفاده نکنه اون دنیا باید جواب پس بده هااا...

میخندم و میگویم اینارو بیخیال....ببین حافظ چی گفته..

و میگوید...اینم یه اخطارِ دیگه....

میگوید...اعتقاد ندارمااااا...

ولی میدونم منظورش چیه...

خیلی وخته از خدا دور شدم....

و فال این بود

+دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند...

+فایلِ یکی از اشعار در ادامه مطلب...رمز را در اختیارتان قرار میدهم...:)))

ادامه نوشته

73#

از مرگ فقط به یک دلیل میترسم...

اونم دفتر، چرم قهوه ایم و گوشیم...

و لاغیر...

71#

چرا یک آهنگ باید تا این حد لا مذهب باشد؟

چرا یک آهنگ باید بتواند تا مرز خفگی در گلویِ بیچاره ام بغض جمع کند...

چرا این کجاییِ چاوشی میکشد مرا؟؟؟

+نگو دل بریدی خدایی نکرده....ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده...

همه جارو گشتم... کجایی عزیزم...

بیا تا رگامو تو خونت بریزم...

بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن

بیا زخم هامو یه جوری رفو کن

عزیزم کجایی...دقیقا کجایی؟

کجایی تو بی من؟

تو بی من کجایی؟

+و باز اشک...و باز بغض...و باز خفگی...

+حالم بهم میخورد از این لحظه...

 

70#

حَسبنا الله و نِعمَ الوَکیل...

+بعدا نوشت:

صاحب دیوانِ ما گویی نمیداند حساب

کاندر این طُغرا نشانِ حِسبَه لِله نیست...

69#

بغل چیز خوبیست...

تا داریم قدرش را نمیدانیم...

اما همینکه مثلِ من بخاری اتاق را بغل کردید و زار زدید و آرزو کردید کاش این بخاریِ آهنی

یک جفت دست داشته باشد و دستهایش را حلقه کند دورت...میفهمی که بغل خیلی خوب است...

من بغل میخواهم...

یک بغل با دست...

یک بغل ترجیحا به گرمیِ بخاری...

68#

آقا جان دلم حسابی برایتان تنگ شده است...

دلم آن شبی را میخواهد که تسبیح دریا را گم کرده بودم و با پای برهنه صحن طبرسی را دویدم...

صحن انقلاب را زیر و رو کردم...

و گریه میکردم...هق هق...

با همان پای برهنه...

دلم آن لحظه ای را میخواهد که چادرم زیرِ پایم افتاد و زمین خوردم...و به سجده افتادم و زار زدم...

آقا جان دلم حسابی هوایتان را کرده...

ببینم مگر ما دیگر آشتی نکردیم؟

مگر قرار نشد هوایم را داشته باشی؟

میبینی این روزهایم را؟

آقا جان از این فاصله میبینی چشم هایم را که به زور باز است؟

میبینی چشم هایم را که از درد به زور باز نگه داشته ام؟

آقا جان دلم ایوان طلایت را میخواهد...

دلم شبِ آخر و زیارتِ وداع را میخواهد که روی آن فرشِ قشنگ نشسته بودم...

در ایوان طلایت...

زانوهایم را بغل کرده بودم...

آن طرف تر باران میزد....نرم...

زانوهایم را بغل کرده بودم و چشم دوخته بودم به ضریح و اشکِ گونه ام را با سره زانو خشک میکردم..

آقا جان...

من به فدایتان شوم...

مرام بگذار و دستی به سر و گوش زندگیم بکش...

کمی این غبارها را پاک کن...

دلم را ذره ای روشن کن...

روحم را ارام کن...

قربانت...

+السلام علیک یا حضرت عشق...السلام علیک یا حضرت نور...

67#

امروز طی یک سری بحث و تفکر به این فکر کردم که چطور است ریاضی کنکور داده

و آی تیِ همین شهر

قبول شده و خانوم مهندس شده -_-

66#

چین داشت صورتش...با پیشانیی کشیده...

لابد نوه هایش را خیلی دوست داشت...

همیشه گوجه سبز را آن جا میخریدم...

راستش را بخواهید وقتی از او گوجه سبز میخریدم انگار بلیط مسابقه ی شانس گیرم می آمد

آنقدر خوشحال میشدم...

مثلا هزار تومان میدادم و اندازه ی دو هزار تومان گوجه سبز میداد...

هر وقت هم که میگفتم که زیاد است میگفت خدا اون دنیا از من میخاد که کم ندم زیاد که اشکال نداره...

خیلی وقت پیش...خیلی خیلی وقت پیش...مثلا شاید هفت سال گذشته...

تا شش هفت سال پیش از او گوجه سبز میخریدم...

نه تنها گوجه سبز...همه چیز را زیاد میداد...زیاد میداد که خدایش نگوید چرا کم دادی...

راستی پنج سال است کجاست؟

یعنی خدایش به بهای میوه هایی که به کودک فقیری داده بود یک باغ پر از میوه

برای او در جنت تجری من تحت النهارش آماده کرده است؟

65#

من نشستم بروی می بخری برگردی...

ترسم این است که مسلمان شده باشی جایی...

64#

داشت میرفت...

یک لحظه فکر کردم اگر این آخرین دیدن باشد آن وقت حسرت نمیخورم؟

رفتم و گفتم سلام...خوبی؟

دستش را دراز کرده بود...

دست دادم...

از همان هایی که محکم بود...

و سریع دستم را عقب کشیدم...

خط اعتباریش را شارژ کردم...

لباس هایش را داخل ساکِ جمع و جورش گذاشتم...

و رفت...

قلبم مثلِ یک چشمه بود...

زلالِ زلال...

قلب ها خیلی چیزهای خوبی هستند....

هر وقت داخلشان کدورت باشد آنقدر سیاه میشوند...آنقدر دچار خفقان میشوند...

که حتی گلویت را خفه میکنند...

اما هر وقت کدورت نباشد زلال میشوند...زلالِ زلال...

 

63#

سکوت کن...

یه سکوت بدونِ هیچ صدایی که از حنجره ی مزخرفت بالا میاد...

سکوت کن در برابرشون...

یه سکوتِ مطلق...

بعدا نوشت:

+ان شب آنقدر تند مینوشتم که میخواستم فقط نوشته باشم...ممنون پیک جان که متذکر شدید...

حنجره را هنجره نوشته بودم....

+سکوت چیزی را حل نمیکند...باید حرف زد...باید جنگید..برای عقایدت...حتی اگر نشود...

لااقل خوشحالی که جنگیدی...

ولی سکوت مخصوص آدم های بیچاره است...بدبخت و بیچاره...

62#

حالم داغونه...

باز شرو کرده...

یکی نیست بهش بگه مگه تو خدایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توووووووووو خداااااااااااااااااااااااااااا نیستی که راجع به من اینجوری حرف میزنی

تووووووووووووووووووووووو خدااااااااااااااااااااااااااااااایِ من نیستی که به خودت اجازه میدی

منو هرررررررررررر جوری که مغزه کثیفت خواست قضاوت کنی...

تو فقط یه بیماری...

یه بیمارِ روانی...

تو ذهنت پر شده از سیاهی و کثیفییییییییییی و کثاااااااااااااااااااااافت...

تو همونی هستی که هستی...

هر کاری کنی...هر چقد خودتو واسه بقیه خوب نشون بودی...

من ذات تورو میشناسم...

هنوز یادم نرفته...

هیچوخت یادم نمیره...

هیچ چیزی رو یادم نمیره...

هییییییییییییییییییییچ چیزییییییییییییییی رو...

دیگه گول نمیخورم...

دیگه فراموش نمیکنم....

دیگه هیچی رووووو فراموش نمیکنم....

نباید فراموش کنم....

هیچ چیزی رو...

61#

ای کاش این بغض لعنتی نبود...

ای کاش این بی حالیِ لعنتی نبود...

ای کاش بی توانیِ لعنتی نبود...

ای کاش این بی رمقیِ لعنتی نبود...

که میتونستم بین حرفاش با صدای بلندش....

برم و تو چشاش زل بزنم و بگم چیکار کردم که الان اینجوری حرف میزنی؟

من تورو چیکار داشتم که الان میگی کاش همون روزی که به دنیا اومدی اول تو میمردی بعد من...

اما حیف...

حیف که مجبورم سکوت کنم...

باز هم سکوت...

60#

شاید هم خب...

زیادی نچسبم...

شاید هم خب زیادی حوصله سر برم...

شاید هم خب...

زیادی سردم....زیادی یخم...

نمیدانم...

شاید هم خب همه ی اینها...

+فاقد ارزش هر گونه کامنت دهی...

59#

این روزها حالم آنقدر بد و خراب است که نه رژ لب خریدن حالم را خوب میکند نه کیک شکلاتی...

58#

میشود بساطم را جمع کنم و از این شهر لعنتی بروم؟

رفتنی همیشگی...

57#

در مطب نسبتا شیک آقای دکتر نشسته بودیم و منتظرِ رسیدن نوبت ویزیتش بودیم...

خانومِ منشی گفته بود که مریض کارش تمام شد بی نوبت میتواند برود و کارش را انجام دهد...

حرف میزد...

گفت خانومِ فلانی که در تیمِ فوتبالِ بانوان نمیدانم چه بوده است نمیدانم چیه نمیدانم کدام تیم است...

گفت چند شب پیش در هیئت فوتبال به دیدنش رفته...

و گفته خانومی فلانی میشود من هم تست بدهم و در تیمِ شما باشم؟

و خانومِ فلانی گفته بود که تست چرا؟ما بچه ی رئیس روسا رو روی سرمون میذاریم...

من هم خندیدم...از آن خنده هایی که تا فیها خالدونِ طرف مقابلم را میسوزاند...

خندیدم و گفتم آخییییی....این شناسنامتو بده مام بریم یه چن جا کارمون گیره را بندازن...

هر چی نباشه شما بچه ی رئیس روسایید...

+میگویم که....ما که بچه ی رئیس روسا نیستیم را زیرِ پا میگذارند دیگر....درست است؟

یا که بچه ی رئیس روسا و غیرِ بچه ی رئیس روسا روی سرشان هستیم؟