56#

روز های شنبه چقدر دلبری میکنند لامذهب ها...

صبحِ زود...

موها را شانه میکشی...

میبافد برایت...

یک صبحانه ی گرم...با یک چایی به طعمِ تمام حس های خوب...

یک نگاه به برنامه...

مطمئنی چشمهایت دارند میدخشند...درخششی بالاتر از یک فانوس دریایی...

روزی که با زیست آن هم سال چهارم شروع میشود روز نیست که...

خودِ بهشت است...

با دوست جان حرف میزنی....

برنامه ها را فیکس میکنید...

و شروع میکنی به خواندن...

فقط...

خدا نکند که کم بیاوری...

خدا نکند که میانِ این خواندن ها یکدفعه بگویی مگه سالِ گذشته نخوندم؟

و بعد قسمتِ دیگری مغزت بگوید:خوندی؟؟؟؟ اون خوندنی که تو داشتی رو باید بذاری لبِ کوزه...

امروز شنبه است...

یکی از همین شنبه هایی که مدام دلبری میکنند...

یکی از همین شنبه هایی که جان میدهد ماگت را هه ی پر کنی از چای و هه ی ورق بزنی

و هه ی تست هارا سیاه کنی...

دوستتان دارم...شنبه های دلبر...دوستتان دارم...

55#

دلم میخاد دسته همه چیو بگیرم و همه جا رو تعطیل کنم و ببندم و برم بشینم تو اتاقم...

وبلاگو ببندم...

کامنتارو ببندم...

تمام شبکات مجازی بسته شه...

همه چی...

گوشیام خاموش...

و...

و یه تنهایی محض...

+شاید به زودی در یک اقدام انتحاری همین کارو کردم...

54#

جلبک خاتون گفت همه دعوت اند...

من هم خب...فکردم همه هستم لابد :/

+چلنج ملنج

53#

یک آهنگ به سبکه اسپانیایی پلی کرده بود...

گفت قشنگ نیست به نظرت؟

گفتم آره...

گفت آره چی؟

گفتم آره قشنگه...

سکوت کرد...

چن دقیقه بعد داد زد یک دفعه...گفت...

تو چه مرگت شده؟

تو چرا ساکت شدی؟

تو چرا اینجوری شدی؟

چرا داری بر میگردی به یک سالِ پیش؟

تو چته آخه...

زبانم نمیچرخید جوابش را بدهم...

یک دفعه بغلم کرد...

سرم را به شانه اش چسباند و یک دفعه...

هق هق گریه...

گفت دوست دارم...

دوست دارم...اینجوری نباش....سکوت بهت نمیاد...

حرف بزن...غر بزن...نصیحت کن...فحش بده...اصلا دوباره بد دهن باش...فقط حرف بزن...

و آرام...انگار از ته گلویم صدای نامفهوم خارج شد...

گفتم...

من که ساکت نیستم...چی بگم آخه...

52#

شاید تنها دلیلِ آفریده شدن خورشت بامیه این باشد که...

بگویی من از خورشت بامیه متنفرررررررم...

و او هم بگوید حااااااااالم ازش بهم میخوره...

و هر دو کیفتان خر بشود که هردو خورشت بامیه را متنفرید...

51#

تینا جلبک خاتون....

از پس پرده ی غیبت رخ بر نمیتابانید دیگر؟

ای به فدای رخ هم چو مهِ تابان و چشمان خرسیِ تان...غیبتتان دارد کم کم کبری میشود...

حواست هست؟

50#

یعنی من چه غلطی میتونم کرده باشم که شماره ی خصوصی دو بار...همین الان...

به خط ایرانسلم زنگ بزنه...

+قلبم داره میترکه...همین...

49#

خیلی وخت بود ازش فاصله میگرفتم...

دوستیمون کم شده بود و سرد...

ولی نمیدونم امروز چی شد...

رفتیم بیرون...

طبق معمول خط یازده و ولگردی :|

اون همه راهو پیاده اومدیم...ساعت یک بود...

از کنار اون فست فودی داشدیم رد میشدیم...

گفتم میخای ناهارو اینجا باشیم؟

گف آره...

گفتم آره...

و رفتیم...و باز خندیدیم...

مدل مختلف پیتزاهاشو میخوندیمو مسخره کردیم...

قابل مسخره کردن نبودن...

اما جفتمون میدونستیم که باید بخندیم...

و وختی پیتزامونو خوردیم چقد خندیدیم سرِ حساب کردن که هیشکی حاضر نبود دس به جیب شه...

و بعد که اومدیم بیرون...

دستمو گرف و خندیدیم...

گفت خیلی خوش گذش...گفتم خیلی...

و خندیدیم...

و از خاطرات دانشگاه تعریف کردیم...

و خندیدیم...

از پژمان آزمون و گم شدنِ شکلات تخته ای گرفته تا آقای منتشری...

و خندیدیم...

بلند بلند...

یه دفه گف عععععععه جدی باش...نخند خانوم باش...

و بعد بازم خندیدیم...

رسیدیم میدان معلم...

دست همو گرفته بودیم....محکم...

گفتم بدوییم؟

و کشید دستمو...

دویدیم رو چمنا...

بدو بدو...

رسیدیم سره خیابون...

گفت خیلی خوب بود...

گفتم عااااااااااااالی...

خندیدیم...

گفت وای خدا چمون شده ما؟

گفتم تورو نمیدونم ولی آدرنالین خون من که دیگه داره منفجر میشه...

و خندیدیم...

+دلم واسه ناهار خوردنا و خندیدنا و مسخره بازیامون تنگ شده بود زهرا...خیلی تنگ...

48#

همه گفتند و گفتند اما یک جمله ی آقای رئیس جهور بشار اسد بدجور به دلم نشست...

گفت: فرانسه چيزی را تجربه كرد كه ما از پنج سال پیش با آن زندگی می كنيم و آن "تروريسم" است.

پنج سال سوریه این زجر ها را متحمل شد...

اما هیچ کس هیچ حرفی به میان نیاورد...

و اما از دیشب موجِ ایفل های سوگواریست که دریافت میکنیم...

47#

شاید هم دختری با موهای بلوند و پالتوی چرم قهوه ای و بوت های بلندِ کرم رنگ

و ناخن هایِ کشیده و مرتب دیزاین شده...

در سالن نمایش...

دست در دست معشوقه اش...

پوست سفیدش به رنگِ رژ لب قرمزش درامده باشد...

+پاریس...این روزها...

 

46#

گاهی دلم میخاد بیخیال همه چی شم

و با بیس سی تومن سرمایه بزنم تو کاره بازار :///

45#

راهی بزن که با آن رطل گران توان زد...

+استاد رشنوادی دلتنگم...حتی دلتنگ اون سوال همیشگیت...

چرا نرفتی انسانی...

44#

نوشتم...

کلی تایپ کردم...

با حال داغونِ جسمی و روحیم...

از دوستیم با دریا نوشتم...

از آشناییمون که به واسطه بلاگفا بود...

اینکه دو سال پیش یه وبلاگ داشتم...

و الان دریا صمیمی ترین دوستمه...

همه چیو توضیح دادم...

اینکه دریا اتفاقی منو پیدا کرد..

اینکه دریا اتفاقی فهمید ما تو یه مدرسه ایم....اونم بعد از دوماه...

و رابطه همینجور صمیمی تر شد...

تا جایی که الان شب و روزمون با همه....

خیلی چیزارو نوشتم...

اما تا ثبتو زدم رفت صفحه ی اول...اسم کاربری رمز...

+جلبک خاتون این همونی بود که گفدم...

++دریا آدرس اینجا رو نداره :|

43#

من یکی هسده  -_-

من فقط من هسده  -_-

هر منِ دیگری تقلب و کاذب هسده -_-

-_-

-_-

-_-

از شنبه من همین هسده ==== -_-

+این پست فاقد هر گونه ارزشِ کامنت دهی هسده -_-

 

 

42#

فرقی با یک دیوانه ی زنجیر گم کرده نداری وختی از یک و نیمِ بعد از ظهر تا چهار بلند بلند

گریه میکنی و جیغ میزنی...

فرقی با یک دیوانه ی زنجیر گم کرده نداری وختی در را محکم به هم میکوبی که شیشه اش میشکند...

وختی سرت را به دیوار میکوبی...

وختی موهایت را میکشی و مشت مشت مو کفه اتاق می افتد...

اما ای کاش بپرسند چه مرگت شده...

ای کاش بدانند زنجیرت را گم نکرده ای...

و ای کاش بدانند دیوانه نشده ای...

+یه مدت که آرومم...یه دفه میریزم به هم...

++زیاد هم آرام نباش...

41#

محکم بود....

دیوار بود...

حرف هایم را میشنید...

همه ی حرف هایم را...

وقتی میگفتم چای به لیمو دم کن و بخور نگفت حوصله ندارم...

چند روز بعد داخل وبلاگش نوشت چای خورده است با طعم به لیمو...

مرا خواهر کوچولوی خودش صدا میزد...

چون واقعا خواهر کوچولویش بودم...

دوازده سال کوچولوتر...

نمیدانم چه شد...

که دیگر نبود...

+این روزها فکر میکردم چقدر اسمت مناسبت بود...البرز...درست مانند اسمت محکم...

++وبلاگت را الان لینک کردم

که اگر یک روز مرا پیدا کردی یک لحظه هم فکر نکنی که خواهر کوچولویت بی وفا بود...

+++به حرفها و نصیحت هایت....به بزرگ بودنت...به برادر بزرگتر بودنت سخت نیاز دارم این روزها....

40#

چقد میتونه خوب باشه...

حالت داغون...

زنگ بزنه بگه بریم بیرون...

بگم اگه...

سریع بگه جرات داری بگو نه...

پر از خنده...

پر از خوب شدن دل و حالت...

وختیم میرسی خونه این عکسو بفرسته و بگه میدونستم خوشت ازین جلف بازیا نمیاد...

قایمکی گرفتم...

پش سرش بنویسه فک نکن یادم رفته کله کیک شوکولاتی رو خودت کوفت کردی...

+دالیا...مرسی که دارمت...

عسک :|

39#

من و سرماخوردگی شاهد مثالِ ضرب المثل کارد و پنیر هستند...

و چقدر این لعنتی را متنفرم...

بالاخره هفته عصر یا هفته شب خودت تنها شال و کلاه کنی و بری دکتر...

هه ی خیابان گز کنی و هه ی نرسی...

هه ی تیکه بشنوی و هه ی سکوت کنی...

ولی یکدفعه از همه جا عاصی سرِ یکی از همان تیکه پرانها داد بکشی

ابرو کمون مادرته....ابرو کمون خواهره گشادته که چار صد کیلومتر مرز از ....مشخصه...

:|

این فحش کاملا یکدفعه ای ساخته شد...

و دو مرتبه دست هایم را داخل جیبم میگذارم و ادامه میدهم...

به مطب دکتر رسیدم...

دفترچه را به منشی میدهم و مینشینم...

زنی آن طرف تر با صد و چهل قلم آرایش گوشی در دستش...

و بچه ای جلوی پایش نشسته بر موزاییکهای سردِ مطب و در حالی نقاشی بر آن

موزاییک ها با انگشتش...

آدم ها می آیند و میروند...

در این مطب لعنتی که حسابی اعصاب متزلزم متلاشی شد نوبت به من میرسد...

دکتر فرمودند که عفونت شدید و گوش و حلق...-_-

و نیز اضافه کردند که خودت تا حالا چه جوری از سرگیجه نمردی؟؟؟؟

و گفدم چرا پارسال نزدیک بود از سرگیجه بمیرم

اونم وختی که رفتم دکتر و نسخه ی اون پزشکو واسه عفونت مصرف کردم :|

پزشک بیچاره چند ثانیه مات شد و قهقه زد...-_-

مسخره کرد به گمانم...

و نمیتوانم کتمان کنم که وختی کیسه ی داروها را گرفتم پس از دیدن آن همه امپول یک رژ لب به من

هدیه ندادم...و قول گرفتم که اگر یکی از این رژ لبهای خانومِ داروخانه ای را برایش خریدم 

دختر خوبی باشد و هنگام آمپول زدن جفتک نپراند -_-

و البته میتوان گفت دختر خوبی بود...

+مگه میشه رژ لب خرید و باز حالت بد باشه؟؟؟

++چقدر سخته تو دنیایی عاشق شی که با لمس یه انگشت بلاک میشی...

+++من جان....هیسسسسسسس....هیس....هیچی نگو...هیچی نگی بهتره...

38#

:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

اینجا پر از همه ی حسای خوب میباشد :)))))

بعد از یازده ساعت درس خوندن و حس میکنم آدرنالین خونم به مرز انفجار رسیده :)))

+ولی خب....پلکام دارن میوفتن....

باید خاموش کنم با هر مصیبتی که شده و پرت شم یه جا بخوابم...

و فردا دوباره شیش صبح بیدار شم....

و...

+یه صبح دیگه...

دووووووس دارم زندگی رو...

+بلاگفا خیلی خری....خیلی نفهمی....خیلی همه ی اون فحشایی که بلدم هستی...

با یه حاله خوب اومدم تو مدیریت و کامنت جلبک خاتون لبخند رو لبمو ماسوند...

+حالم ازت بهم میخوره بلاگفا...تنفر مطلق :)))

37#

گنجشکِ بی گذرنامه...:|

شکلِ «کاترین دونوو» می‌خندی...

«مونالیزا» می‌افته از سکه روبروی شکوهِ لبخندت

همه دارو ندارمو می‌دم

واسه این‌که دقیقه‌ای باشم جای سنجاقکِ‌ گلوبندت

منو از بینِ دود سیگارم،

مثلِ گنجشکِ بی‌گذرنامه راهی کردی به سرزمینِ تنت

خوش دارم که سفر کنم دائم

آخرِ هفته‌های کشدارو سمتِ مازندرانِ پیرهنت

پیرهنِ سبزتو که می‌پوشی،

یه درختِ صنوبری انگار که سرش خم نمی‌شه از شن‌باد

من تگرگم، غریزه‌ای وحشی،

عطشِ عاصیِ زمستونم که درختو برهنه‌تر می‌خواد

مثلِ نقاشیِ «فریدا»یی،

مثلِ پاریسِ آخرین تانگو، مثل خطِ خوشِ «رضا مافی»

با همون دستای پر از شعرت

برای شونه‌های لرزونم داری بی‌وقفه شال‌ می‌بافی

واسه این من که داره می‌پوسه،

بس‌که با مرگ زندگی کرده، بس‌که از مرگ زندگی‌ ساخته

بس‌که با پاهای خودش رفته

هفته به هفته سمتِ یه آدرس... اون‌جایی که عرب نِی انداخته!

راهش از کوچه‌ی علی چپ نیست،

عمریِ مرگ رو بغل کرده تا مبادا به تب بشه راضی

خط زده می‌شه و خبر داره،

دایناسورهای شورای شعراَم منقرض می‌‍شن آخرِ بازی

مثل یه کاغذِ مچاله‌س که

ائتلافِ کریه و ننگینه بین قیچی و سنگو می‌بینه

حتا از پشتِ صدتا چشم‌بندم

اعتصابِ غذای یه مادر تو یه سلول تنگو می‌بینه

لقباش دم به دم عوض می‌شن:

چپِ چپ کرده، الکلی، معتاد، عاملِ خارجی، لاییک، مزدور

اما اون هیچ کدوم از اینا نیست...

تنها یه شاعرِ که رؤیاهاش می‌شه کابوسِ هر رییس‌جمهور

توی قرنی که کفره بیداری،

بین این آدمای تکراری یه کمی خاص باشی می‌میری

وقتی خرچنگ ابوعطاخونه،

وقتی دنیا «بیانسه»بارونه، «اِمی واین‌هاوس» باشی می‌میری

شکلِ «کاترین دونوو» می‌خندی

تا نذاری تموم بشه فیلمی که تَهش قهرمانا می‌میرن

دنیای بوفِ کوریمو دریاب!

سایه‌هامون تماشایی می‌شن وقتی که دستِ هم رو می‌گیرن...

+من...عکس....سنجاقک...گلوبند...یغما گلرویی جان...:||||

++من....امروز صبح...اومدنِ گذرنامه...:|||

+++من...همین لحظه...دیدنِ اتفاقی شعرِ بالایِ یغما گلرویی :|||

++++اینها یعنی چی :|||

+++++ گنجشکِ بی گذرنامه...فایل صوتی...

36#

باران نبود که لامذهب سیل بود...

انگار یک شلنگه آتش نشانی بزررررررررررررگ گرفته باشند بالای سرمان :)

+همه چیز ترکید...

++تمامی راه های ارتباطی داغون و ویرون گشت...

+++حدودا پنجاه ساعت آب و برق قطع بود :)))

++++حتی منازل مسکونی نیز دچار آب گرفتگی شدند

در حدی که با پمپهای قوی آب آنها را خارج میکردند:)

+++++تعداد چشمگیری از هم استانی هایم مفقود و کشته شدند...:))))

++++++ستاد بحران نقش یک کیسه سیب زمینی اعلا را به خوبی ایفا کرد :)))))

+++++++عکس ها را این گوشه گذاشته ام :))))))

جاده ی ایلام-مهران

مرکز شهر ایلام

از خیابانهای اصلی شهر ایلام

خیابانهای شهر ایلام

ورودی اصلی شهر ایلام

خیابانهای اصلی شهر ایلام

مرکز شهر ایلام

ورودی ایلام

 

35#

آرامش که فقط برای قبل از طوفان نیست...

بعد از طوفان هم آرامش دارد...

آرامشی خاص و ناب و دوست داشتنی...

آرامشی مثله هوای شهرم...بعد از یک شبانه روز باریدنِ بی وقفه...بعد از یک طوفان...

آرامشی مثله آغوش پدرم....بعد از یک هفته بحث و کنتاکتِ بی وقفه...بعد از یک طوفان...

34#

رژ نوشتم....سالگردت بسی همایون...

بارها بلاگفا تورا خورد....اما همان هستی که بودی...

خدا را شکر...

دوستای یک سال پیشمو هنوزم دارم...

دوستای جدیدی پیدا کردم اینجا که امیدوارم ساله دیگه بهشون بگم دوستای یک سال پیش...:)

34#

دعوت شدم...

و رفتم...

تا عمر دارم یادم نمیره...

شب...بارونِ تند...نسیم... ایوانِ طلا...زجه ها...

خوب بود...یه چیزی فراتر از خوب...

+داشتم نماز میخوندم...روبروی حرم بود...

یادِ وحید افتادم که گفت اگه رفتی مارو هم دعا کن...

و دعا کردم...واسه وحید...واسه سارا...واسه سحر بانو....

واسه خاطره و پرتقالش...واسه پیک...واسه معصومه...واسه همه...

+جاتون خالی...