5#
آهنگ را دوست دارم...
همان همیشگی...
همان که موجی از آرامش را زیره لایه درمم تزریق میکند...
+...
آهنگ را دوست دارم...
همان همیشگی...
همان که موجی از آرامش را زیره لایه درمم تزریق میکند...
+...
اونقد خوشحال که وختی به خودم اومدم گونه م از اشک شوق خیس شده بود...
نسیم ملایم و خنک تابستانی...
اعصاب خوردی هایی که از هر طرف اعصابه متزلزل مرا به بازی گرفته اند...
چه میدانم...
تهدید هایه پسری که همه ی حرف هایش باده هواس...
شیون زنِ همسایه برای مرگه فرزندش...
داد و بیداد خواهر که چه کسی وسایل مرا به هم ریخته...
ناراحتیِ مادر از دعوایش با پدر...
دوست جان که پی ام می دهد و میگوید خاله پزشکی آزاد میره من میخوام میکروب آزاد برم...
اصلا من چرا اعصاب خودم را خورد کنم...
درست است که نتیجه ی کنکور هر دو را خودم گرفتم اما میتوانم چشمم را روی همه چیز ببندم...
مثلا به من چه که سهمیه ی فرزند شاهد دوستم رتبه ی 440 هزاره دوست جان را تا چهارده هزار
آورده...
یا مثلا به من چه که خاله ی دوست جان رتبه ی کشوری اش 225 هزار بود اما با سهمیه 6680...
میتوانم چشم هایم را روی خیلی چیز ها ببندم...
و فقط عطر چای به لیمو را به شامه ام دعوت کنم
و از خنکیی که نسیم به پوسته بدنم می بخشد خوشحال باشم...