223#

خب...

والا چی بگم...

یه دفه ای نتمو برداشتم جمع کردم کلن :/

شکیبا ازت معذرت میخام که نشد خدافزی کنم...تا کنکور جمع هسده -_-

جلبکککک نیگا چینگده حرف گوش کن هسده ^_^

عاقو خو دیگ همین...

چون فک نکنم تا کنکور عان شم و نت داشته باشم...

ازتون میخام که واسه همه ی ما کنکوریا دعا کنید...از ته ته دلتون...

یه خورده هم منو نیگاااا...

الانم این کافی نتیه سره میدون هسده :/

خو دیگ...تا بغضی و متزلزل و اینا نشدم خدافز :/

فعلن...

222#

یارو یه جا سوئیچی داره..

واسش ماشین میخره...

شده حکایته من...

یه عکسه اواتار عوض کردم..

کله وبلاگو قالبو همه چیو باید عوض کنم...:|

چیزه بهتری سراغ داشتید مضایقه نکنید وجدانا :|

+نظری داشتید بگید...

221#

انگار...

نشسته باشن رو سینت...

و با یه اره...

سینتو بشکافن...

اونقد...

فشار...

اونقد...

درد...

که نفس کم بیاری...

و از همه بدتر...

که به جایی رسیده باشی...

ک...

فقط بغض باشه و بغض...

که هر کاری بکنی واسه ترکیدن بغضت...

ولی نترکه...

اما..

با یه حرف.....

هیچی...

هنوزم حس میکنم اون فشارو...

این قلب دردای لعنتی که چن وخ نبودن؟

لشه مرگشون چی میخان....

220#

هیچ چیز و هیچ کسو بلاک نکردم...

جیمیلمو حذف کردم...

فقط

اول اینکه...

من دروغگو نیستم...

دوم اینکه..

بدم میاد...

بهم برمیخوره...

به کسی بگم چیزی ب کسی نگه و اون شخص بره بذاره کفه دسته یه سریا یا همه...

همین روزام یه بلایی سره اینجا میارم...

219#

پرم از استرس...

از ترس...

ازینکه نتیجه نگیرم...

ب روز اعلام نتیجه ک فکر میکنم قلبم میلرزه...

فک میکنم اگ بد شد چیکار کنم؟؟؟؟؟

حس میکنم نمیتونم...

نمیتونم...

نمیتونم...

 

218#

رمز: صفر :)

+با حروف بنویسید صفر :|

ادامه نوشته

217#

نمیدونم چیش تورو یادم میندازه....

فرم لباش...

حالته چشاش...

خنده هاش...

حرف زدنش...

خودمم موندم...

ولی تورو یادم میندازه...

تورو..

خنده هامونو...

الاغ بازیامونو...

گند کاریامونو...

صمیمیتمونو...

پت و مت بازیمونو...

میدونی؟

دلم خیلی گرفته...

خیلی خیلی..

هنوزم یادت میوفتم...

حسم مثه همون روزه لعنتیه...

همون روزی که رفتی...

هنوزم رو دلم موند خیلی چیزا...

خیلی حرفا..

خیلی اشکا...

میدونی...

خیلی چیزا میدونی...

خیلی چیزا...

فقط میدونم دلم تنگه...

میدونم هنوز میرم شمارتو نیگا میکنم...

زار میزنم...

میدونی...

هنوز هر جا یه اسم مثه اسمت میشنوم...

تو گلوم بغض میشینه...

میدونی...

خیلی مسخره اس که با خنده های کسی یاد کسی بیوفتی و گریه کنی...

اما خیلی وخته که این درده لعنتی چن وخت یه بار قلبه لامصبم رو میسوزونه...

دلم برات تنگه...

خیلی تنگ...

216#

بعد از کلاس بری کتاب بخری :/

خب...

من قبلنم نوشته بودم که ما یه خیابونی داریم مثه انقلابه تهران...

پر از کتاب فروشی...

عاقو گشتیم...

یه عالمه واسه شیش سال کنکور گشتیم نبود...:|

و وختی که از پا افتادی دوستِ بیشورت دستتو بگیره تورو بکشونه ببره دندون پزشکی...:|

و خانوم برن کارشون رو انجام بدن و بعد دستتو بگیره و ببره چشم پزشکی :|

که من چشمامو معاینه کنم :|

گفت یه خورده ضعیف هسده :|

خلاصه با هزار سلام و صلوات قصد عزیمت میکنید یه دفه شرووو میکنه نیشگون گرفتن...

جیغ جیغ را بندازه که عععععععععععه اونجااااااااااااااااااااارو...

اونجاااااااااااااااااااااااااارو...

میگممممم یا زهرااااااااااااااااااا...چیههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه ذررررررررت....ذرررررررررررررت مکزیکییییییییییی...ذرررررررررررررررت میخااااااااااااااااام...

حالا خدا شاهده هوا اونقدرررررررررر گرممممم که تخم مرغ بشکونی رو اسفالت بعده بیس مین

سرخ میشه :|

رفته یه لیوان ذرت واسه خودش گرفته یکیم واسه من :|

میگم من آب مونتقال میخام میگه نچ فقط ذرت :|

و دو تا دختره گنده وسطه خیابون لیوانه ذرت در دست مشغول ذرت خوردن باشن :|

اونم تو تابستون :|

بالاخره با هر بدبختی بود برگشتیم...

داشتم درس میخوندم یه دفه پی ام داده میگ...

نگاهتو دوس داره :|

:||||||||||||||||||

+خودمم میدونم که دوستام خیلی شیکموان :|

+اوااا یادم رف بگما :|

این لیدیه بسیار محترم خانومه زهرا خانوم بودن :|

 

215#

پنجره باز...

نسیم خنک آروم میاد تو..میخوره ب صورتم...

بوی یاس که پر کرده اتاقو...

صدای جیرجیرکها...

آرومه آروم...

214#

خسته شدم...

سرمو گذاشتم رو پاسخ نامه...چشمم خورد به یه دختره سبزه ی توپول...^_^

خواستم نگاهمو بردارم لبخند زد ^_^

یه لبخند که چال لپش معلوم بود...^_^

منم مثه اون لبخند :)))

با حرکت لباش فهمیدم که گفت خوبی؟

چشامو باز و بسته کردم و یه لبخند پررنگتر و گفدم عااااالی...

^_^

ببینید...

اصن آدمای مهربون چون زیادی مهربونن و چون خو باید یه جوری مهربونیشون رو تو جسمشون

جا بِدَن...

توپول میشن ^_^

+آزمون بسی مزخرف :|

خو بوگو اگه کنکور اینقد آسون باشه من دیگ چه دردمه؟

:|

213#

بیشعور عاشقالی که امروز وسطه میدون کشوری نزدیک بود له شم و داد زدم که منوووو نکشششش

و بعد تو ادای منو دراوردی...

خیلی سگی...

خیلی خری...

خیلی احمقی...

زهرا تا خود خونه منو مسخره کرده...

خیلی نفهمی...

ایشالا لهههه شی -_-

212#

وختی که عاقوی استادِ زیست یه تست میده و میگه بهش فک کنید، جواب ندادید مشکلی نیست...

آخه سوال سخته...

مینویسه...

نیگاش میکنم میگم گزینههه 2؟؟؟؟؟؟؟

:|

میخنده میگ درسته :|

میگم خو چرا میخندید؟؟؟

میگ خو سوال سخت بود...بچه های المپیادیم جوابشو ندادن .."باز میخنده..آروم "

نیگاش میکنم باز کلمو کج میکنم میگم خو ینی خیلی خنگم که انتظار ندارید سوال جواب بدم؟

میزنه زیره خنده میگه اون خانوم منشیه بودااااا...خانوم شیرزااااااد...سوااااال جواب میدی

دقیقااااا قیافت شبیه اون میشه

من :||||||||||||||||||

211#

باید یه رفیق داشته باشی و دستشو بگیری و بکشونی و جیغ بزنی و بگی

مننننن شربتهههه امام زمان میخاااااااااااااااااام...

و اونم بگه باشه..جیغ نزن...باشه به خدا الان میریم شربته امام زمان بهت میدم

و بعد دستتو بگیره بره بنشوندت تو کافه و بگه دفترو در بیار برنامه ی سه روز بعدی رو بنویسیم

و تو داد بزنی بگی من شربت میخام :|

و بعد تمام سالاد ماکارونی که سفارش داده رو بریزی تو بشقابش و بگی من کیک شوکولاتی میخام

و اون با هر بدبختی که شده تورو بند کنه و برنامه رو بنویسید و دستتو بگیره ببره که بهت

شربت امام زمان بده :|

بعد به هر ایستگاه صلواتی که رسیدید با نیشه باز بری دو تا لیوان شربت بگیری و دو تاشو

خودت بخوری ^_^

منو زهرا داستان داریم با این شربتا...

ساله گذشته همین موقع شربته امام حسین دانشگاه...

دیروز عصر تا اذان مغرب...شربته امام زمان...

اصن باید یه رفیق داشته باشی که سرش غر بزنی که منننن از سالااااااااد ماکارونی متنفرررررم

و اون بگه الهی بترکییییی دختر چرا اینقد کیک شوکولاتی دوس داری ^_^

210#

ینی دو تا ماشین مجزان؟

اینی که صبح آهنگ ساقیا می می می رو پلی میکنه و اونی که ساعت دوازده...

دقیقا دوازده یه آهنگ خیلی قشنگ...لایت..آروم...پلی میکنه...دقیقا با همون ولومِ بلند...

مورد دوم رو اگ بگم که سه ساله راس همین ساعت میشنوم باورتون میشه؟

وختی که نیست دلم میگیره...

مثلا فکر میکنم چی شده که امشب نیست...

نکنه ماشینش خراب باشه..

نکنه حالش اونقدری بد باشه که حوصله گوش دادن آهنگ با صدای بلند رو نداشته باشه...

نکنه..نکنه...

هزار تا از این نکنه ها...

واسم شده یه قراره نانوشته...

که من ساعت دوازده کنارِ پنجره باشم...

و اون آهنگِ آروم رو بشنوم...

وختیم که شنیدم خیالم راحت شه و بیام بخوابم...

+قرار بود یک پست یک خطی باشد...