183#
وختی که حتی هفته ای یک بار موامو شونه نمیکشم...
وختی که حتی چاییامو بی رغبت میخورم...
وختی که حتی بهترین دوستمو میبینم هیچ حسی بهش ندارم...
وختی که یه عالمه پول خوشحالم نمیکنه...
فکنم مردم و خودم خبر ندارم :||||
وختی که حتی هفته ای یک بار موامو شونه نمیکشم...
وختی که حتی چاییامو بی رغبت میخورم...
وختی که حتی بهترین دوستمو میبینم هیچ حسی بهش ندارم...
وختی که یه عالمه پول خوشحالم نمیکنه...
فکنم مردم و خودم خبر ندارم :||||
شبه یلدا که نزدیکه...
هیچ چیزی اندازه ی آواز خوندنه مامان تو آشپزخونه و بغض تو صداش منو دیوونه نمیکنه...
منو روانی نمیکنه...
منو بغضی نمیکنه...
میدونید؟
بابا بزرگم شبه یلدا رفت...
من تو اتاقم داشتم درس میخوندم...
امیر علی...پسره داییم که حدودا چهار سالشه هه ی میومد تو اتاق...
هه ی رو نرو بود..هه ی خرابکاری..
داییم اومد دستشو بگیره ببره...
یه پروانه ی مرده گوشه ی اتاقم بود...
گفت امیر علی اگه بیای داخل اتاق پروانه تورو میخوره...خب؟
امیر علی یه خورده پروانه رو نیگا کرد...
بعد با چشای طوسی درشتش زل زد به داییم و گفت...
پروانه که مرده...
اگه پروانه زنده میشه که منو بخوره...
پس چرا عمو محمدرضا زنده نمیشه که بازم بچه هاش خوشحال شن و بخندن؟....
من فقط نیگاش کردم...
مرحوم محمد رضا از بستگان نزدیک مادرمه که دو ماه پیش فوت شده...
بچه هاش کوچیکن...
یهو اون وسط میبینین ...
کل غروری که بعد رفتنش ساخته بودین رو در یک پی ام به فاک دادین...
میشود قوی باشی؟
میشود باز هم قوی باشی؟
رویا میشود باز هم خودت را بزنی به همان علی چپ و خوب باشی؟
کجایی تو دختر؟
میدانی چند روز است بی خبرم؟
از تو..از حالت...از قلبت...
میدانی چند روز است نیستی؟
رویا خواهش میکنم قوی باش...
باز هم قوی باش...
تو ساخته شده ای برای قوی بودن...
برای قوی ماندن...
قوی...محکم....مغرور...سخت...اما با احساس....اما هزار مرتبه دلسوز و مهربان...
رویا میشود قوی باشی؟
تا میتونم لگد...
...
......
بدبختی اینجاس جون واسه تایپ کردنم ندارم چه برسه به فحش و لگد و دعوا...
مادری؟
کجا رفتی بی خبر؟
من چقد غصتونو بخورم؟
هوم؟
لشه مرگت بی اینکه بهم بگی کجا رفدی؟
هوم؟
پ.ن: دیگه ببخشید که واسه افکت و کات و ادیت وخت نداشتم :|
همونجوری که گرفته بودم فقط عاپلود کردم...
اهان راستی...عسکارو سیو کنید بعد نگاه کنید...اینجوری خیلی قشنگتر میشن ^_^
+جفتشون رو خودم عاشقشونم ^_^
دومی حدودا نیم ساعت بعد از اولیه ^_^
+خدایا شکرت به خاطره این هوای خوب ^_^
+خدایا شکرت به خاطره این نور ^_^
+خدایا شکرت به خاطر این آسمون آبی ^_^
+خدایا شکرت به خاطره سبزی برگ درختا و چمنا ^_^
+خدایا شکرت به خاطره این همه طراوت و تازگی و قشنگی ^_^
+خدایا شکرررررت ^_^
صبح...خیلی صبح...
به زور داد و کتک و فریاد...
از خواب بیدار شی...
بری نمازتو بخونی...
صبحونتو بخوری...
مواتو شونه بکشی...
نور خورشید آروم آروم پهن شه تو حیاط...
بری تو حیاط...
شیر آب رو باز کنی...
آروم باغچه رو آب بدی...
حسابی که باغچه خیس شد شیر آبو ببندی و بدو بیای تو خونه...کتاب دفترتو باز کنی...
بشینی سر درست...
ساعتت زنگ میخوره...
تایم استراحت...
آب که جوش اومد...چن تا هل به چایی اضافه کنی و بذاری دم بکشه...
چایی که دم کشید آروم بریزی تو ماگت...
بیای و صفحه ی بلاگفا رو بیاری...
کامنتارو اینور اونور کنی...
وبلاگارو ببینی...
و :))))))))))))))))))
یه اعصابه متلاشی...
یه بغضِ لامصب...
یه حال داغون...
یکی بیاد این لیوان چایی رو دور بریزه حوصله خودمم ندارم...
منم زل زدم نگاه کردم...
خرگوش رفت به سنجاب گفت پسرم گم شده...
گوشاش درازه...سفیده..دستاش تو دهنشه...
سنجاب گفت نه...من نمیدونم کحاست...
بذار از دوستام بپرسم...
سنجاب رفت و از دوستاش پرسید...
اونا هم گفتن نه ندیدیم...
خرگوشه ناراحت شد...رفت دنباله بچش بگرده...
سنجابِ که اسمش بنر بود رف دنبالش گف منم باهات میام...
و رفتن دنباله خرگوش کوچولو...
همه جا رو گشته بودن...
به یه جغد رسیدن...جغد گفت خرگوش کوچولو رو شکارچیا بردن...
خرگوش خیلی ناراحت شد...
بنر هم خیلی ناراحت شد...
بنر رفت پیش دوستاش...
کلی ادای خرگوشا رو دراورد...
دمشو بست...
گوشاش الکی گذاش که گوشای کوتاهش به چشم نیاد....
اروم اروم رفت پیش خرگوش...
گفت سلام خانوم خرگوش...
دستشو گذاشت تو دهنش و گفت نه ینی سلام مامان...
گفت مامان منم پتی...
خرگوش خانوم انگار دنیا رو بهش دادن...
بنر گفت مامان من گشنمه...
مامان بهش شیر داد...
بنر اول دوس نداشت..ولی بعد کلی کیف کرد...
هر جا میرفت باهاش بود...خودشو براش لوس میکرد...
بماند که چقد دوستای سنجاب حسودی میکردن...
از طرفی کلی به خاطر خوشحالیه خرگوش خوشحال بودن...
یه روز...
سنجاب دید که خرگوش نیست...
بقیه گفتن خرگوش رفته...
خرگوش رفته بود...
خرگوش رفته بود و بنری که مزه ی مادر داشتن رو با اون چشیده بود رو تنها گذاشت...
خرگوش رفت...
جغد به بنر گفت...
میدونی...تو خیلی خوشحالش کردی..خرگوش از اولشم میدونست که تو بچش نیستی و بنری...
ولی اون مثه بچه ی خودش تورو دوست داشت...
میخاست تورو ببره قاطیه خرگوشا....ولی وختی که باید دقیقا مثه یه خرگوش رفتار کنی
و رفتار نمیکردی اون از تصمیمش منصرف میشد...
ولی خرگوش رفت...رفت و بنر رو تنها گذاشت...
ب.ن: و بماند که وختی خرگوش رفت من داشتم زار میزدم جلوی تلویزیون...
پرتش میکنم اونور...
میخوره به شیشه ی پنجره...
لعنتتتتتتتتتتت به این فکره مشغول...
لعنتتتتتتت به این اعصابه خورد....
لعنتتتتتتتت به این ناخونایی که صااااااب رف بس گاز گرفدم...
لعنتتتتتتتتت به همه ی ثانیه هایی که فکرم ناارومه...
ذهنم ناارومه...
اهههههه...
اههه...
یکیش مثلا همین امشب...
خب...
تابستون بودش که دریا منو تو یه گروه ادد کرد...
دو تا از پسرای اونجا اسمشون بود فرهاد و مصطفی...
فرهاد واقعا یه چیز دیگ بود....یه برادر به تمام معنا...
مصطفی هم همینطور...
ولی من با فرهاد راحتتر بودم...
خلاصه....چن وخت بعد گروه از هم پاشید...
بعده چن وخت مصطفی به من پی ام داد و سلام احوال پرسی...
دروغ چرا...حوصلشو نداشتم...
گفت که چرا کم حرفی؟
گفتم چه حرف مشترکی با هم داریم؟
و خلاصه گفتم پی ام نده :/
امشب چن تا عکس از دار و درخت و گل و گیاه از شماره ی مصطفی برام سند شد و بعد سریع گفت معذرت میخام اشتباه اومد....
گفتم خواهش میکنم...قسمت شده منم ببینم...
واقعنم عسکا قشنگ بودن :/
مصطفی سریع جواب داد خودت گلی عابجی....سلام خوبی حالت خوبه درسات خوبن
....
یک عان حالم از قساوت قلب خودم بهم خورد...
ولی خب...
اینکه بهش گفدم نمیخام باهات حرف بزنم بهتر ازین بود که با لبخند تصنعی و جوابای یک در میون تحملش کنم....
نمیدونم...
یک عان دلم سوخت...همین...
خو دنیام اونجوری نیست که من خوشم میاد ^_^
والا...
اصن میخام صد ساله سیا دنیا خوشش نیاد ^_^
اصن میخام دنیا بره بمیره...
وولااا ^_^
میخاستم یک عالمه حس خوب از داخل دوربینم برایتان آپلود کنم...
نشد که نشد...
فردا ان شالله ^_^
تا این لحظه یک کلمه هم باهاش حرف نزدم ://///
نمیدونم دیدنش تو خواب چه حکمتی داشت :/
تازه بهش گفتم تینا خیلی دلتنگته...برگرد :/
کلی طراحی هم نشونم داد :///
میدانی...نمیدانم چه بگویم...
اما میدانم که از آن روز به بعد دیگر چای به لیمو دم نکردم....
از آن روز به بعد شیشه ی عطره لاگستم را در جعبه اش چپاندم و داخل یکی از کیف های قدیمیم قایم کردم....
میدانی...
بویش گلویم را تنگ و تنگ تر میکرد...آنقدر تنگ که نمیتوانستم نفس بکشم حتی...
فکر کنم به خاطر آن همه الکل لامذهبی است که دارد...
و هیچ ربطی هم به این ندارد که بوی لعنتیش تو را یادم می آورد...
میدانی....
به خودم قول دادم که دیگر در هیچ کجا چکت نکنم....
روی قولم هم مانده ام :))))
تو رفتی....رفتنت مرا فلج کرد...
کتمان چرا....
ویران شدم....
اما دوستانی یافتم که دستم را گرفتند و بلندم کردند....
دارم از کوخی که بعد از رفتنت به وجود آوردی کاخ میسازم...
میدانی...
نچ....تو هیچ نمیدانی....
هیچ چیز...
اما بین خودمان باشد یک رومیزی لامذهب هه ی فکر مرا ب خود مشغول میکند...
مشغول اینکه نکند به من دروغ گفته باشی...
میدانی....خیلی راحت میتوانم بگویم به چپمممم...خیلی راحت هم میتوانم به روی خودم نیاورم هیچ چیز را...
اما دیگر نمیتوانم راحت....چای دم کنم با عطر به لیمو...
#چلنج دعوت شده توسط جلبک تیناع خاتون...نامه به اویی که خاص است....اگر هست و اگر نیست....
سحر بانو اینجا را میخوانی؟ اگر میخوانی پس چالش را انجام بده فکر کنم خواندنی شود...یعنی مطمئنم....
و خیلی ها هم گفته بودند دعا میکنی که او بمیرد؟
و همان خیلی ها گفته بودند ان شالله خودت بمیری...
خب...
من بمیرم یا نه زیاد هم برایم مهم نیست...
ولی بگذارید بگویم...
همین را بگویم که...
یک بچه ی یک ساله را در نظر بگیرید...
مادرم چهارده سال است از یک بچه ی یک ساله نگه داری میکند...
محبت میکند...
میبوسدش...
یعنی راستش من خودم گاهی قایمکی میروم بغلش میکنم...
خودم را برایش لوس میکنم...
وقتی که زخم بسترش بدتر شد و پمادها بی فایده قایمکی از پمادی که خودم ساخته بودم
مالیدم به پایش...
و او هم قایمکی دعا کرد که به خارج بروم...
هر چقدر هم میگویم من خارج نمیخاهم او هه ی میگوید ان شالله امام رضا کمکت کنه بری خارج..
:))))
قبلتر ها میرفتم چهار زانو مینشستم رو به رویش...
آن وقتها که دستهایش توان داشت و لبهایش خیلی میخندید...
و او چشمانم را سرمه میکشید...
بین خودمان باشد...
وقتی که مامان بدو بدو می آمد و میخاست مرا کتک بزند و بلند داد میزد و از خرابکاریم
حسابی حرصی بود...میرفتم و پشتش قایم میشدم...
مادر هم که جرات نداشت کاری کند...
میدانید...
زمان خودش...
خیلی هم پولدار بوده...
خانه اش پر از مهمان و پر از رفت و آمد...
از همان خانه هایی که درش هر روز خدا باز است...
و مهمان ها هر وخت بخواهند می آیند و هر وخت بخواهند میروند...
و خب در گوشی بگویم...
هر وخت کیف پولم خالی میشود....
کافیست حتی شده یک هزار تومنی از او بگیرم...
به روز نکشیده کیفم پره پول میشود...
میدانید...
بزرگ است و برکت خانه...
باور کنید...
برکت است...
دوستش دارم...
چون دوستش دارم...
چون میدانم قبلا چه جور بوده و الان چه جور...
چون میدانم که چقدر مغرور بوده...
چون میدانم چقدر عزت نفس داشته...
به همین خاطر دلم نمیخاهد از این بیشتر ضعفش را ببینم...
دلم نمیخاهد از این بیشتر غرورش خدشه دار شود...
+کلی با خودم کلنجار رفتم که کامنت دانی را باز نگه دارم یا نه....
از حیاط تا داخل خانه آنقدر داد زد و آنقدر گفت صدرا اومد که فکر کنم همسایه ی هفتاد و هفت کوچه
آنور تر هم فهمیدند که جناب صدرا خان افتخار منور کردن خانه را به منزل ما بخشیده اند...
درِ ورودی را کوبید و خودش را پرت کرد داخل اتاق من...
:|
پرت شدنش داخل اتاق همانا و اویزان شدنش از گردن من همان...
:|
حسابی که من را در بغل خود آب لمبو کرد و صورتم را با ماچ تف تفی به صورت کاملا استراتژیک
و کاملا برنامه ریزی شده به ظرفه پاستیل روی میز که حاوی حدودا یک کیلو پاستیل بود
حمله ور شد...
:|
و خب...چشم بر هم گذاشتم و دو دست پر از پاستیل خرسی های رنگارنگ و دهانی پر از همان ها
مقابل چشمان از حدقه بیرون زده ام بود...:|
یک کیلو پاستیل :|
بماند که دو سوم از شکلات هایم را هم برد :|
و بماند که بعد ظرف آجیل ها را به نوبت در بغل خودش نشاند و پس از جداسازی پسته های خام
و شور و میل کردن انها ظرف را سره جایش گذاشت و بقیه پوکر فیس وار به ظرف های آجیل
نگاه میکردند....:|
:|
و بماند که الان اگر آن چاقوی مید این یو اس عای اورجیناله همان جایی را بیاورید و کبد بنده را
بشکافید چیزی به اسم یک قطره خون هم از آن جاری نمیشود :||||||||||||
با عجز حرف میزد...
میگفت خاله تورو خدا بیا اینور یه خورده...
بغضه صداش بیشتر شده بود...
میگفت تورو خدااااا یه خورده تحمل کن...یه خورده بشین...
از خواب پریدم...
رفتم پیشش...
حراسون...
گفتم مامان چی شده؟؟؟
تا منو دید زد زیره گریه...
گفت سنگینه...لباساش کثیفه...نمیتونم تکونش بدم...
رفتم نشوندمش...مام بزرگمو میگم...
گفتم مامان خو حالا لباساشو بپوشون...
بقیه شو نمیگم...
تا همینجا بسه...
خدایا دلم واسه اشکای مامان میسوزه...
خدایا مامان تک تک استخوناش درد میکنه...
خدایا حلقه ی دور چشمای مهربونِ مامانمو دیدی؟میدونی واسه شب نخوابیدناشه؟
که جای خواب با خیاله راحت...رو سره مادر بزرگ میشینه و آرومش میکنه؟
خدایا...
بماند که اون طفلی خودش چقد زجر میبینه...
خدایا...
خدایا...خودت راحتش کن...
همین لحظه...
به خودم....
به نفسم...
به روحم...
به غرورم...
به عزتم...
قول میدم...
قولِ محکم میدم...
که این کارو نکنم...
کاری که باعث میشه تا حداقل چهل و پنج دقیقه از خودم متنفر باشم...
تنفرِ مطلق...
من به خودم قول میدم...
دیگه
از
این
ثانیه
به
بعد
این
کارو
انجام
ندم
...
والسلام...
پناه میبرم به بخاری...
یادم می آید که اینجا را دارم...
اما خب...
چه بگویم من...
چه بگویم چون نـَتوانم...
دمه غروب، اذان که زد...من تو اتاقم سجاده مو پهن کردم و نمازمو خوندم...
سارا....دختره خالم...حدودا پنج سالشه...یعنی یک سال از محمدِ ما کوچیکتر...
اواخر نمازم اومد نشست کنار سجادم...
سلام نمازو که دادم، تند تند گفت آجی آجی میشه منم نماز بخونم؟
گفتم باشه خو...بیا سر کن چادرمو...
محمدم اومد تو اتاق...
من بلند شدم و داشتم درسمو میخوندم...
سارا هم مشغوله قر و فر دادنه خودش واسه نماز :|
محمد هم کناره سارا :|
یه دفه سارا برگشت به محمد گفت که: محمد میشه تو عاقام باشی؟منم زنت باشم؟
بعد منتظره تموم شدن نمازم بمونی وختی که نمازم تموم شد بگی قبول باشه خانومم
و بعد منو ببوسی؟ :|||||||||
محمد سارا رو نیگا انداخت...زیر چشی...با قیز گفت من اصلا دلم نمیخاد زن بگیرم...
چه برسه به اینکه تورو بگیرم...
سارا تند تند گفت نه خب...مثلا تو بازی...
محمد گفت نه نمیخام و بلند شد که از اتاق بره بیرون...:|
سارا بدو بدو رف دمبالش...گوشه ی چادرمو که سر کرده بود انداخت رو رو کله ی محمد...
جوری که صورت خودشو به صورت محمد چسبوند...و صورته جفتشون زیر چادر...
گفت خب همین یه دفعه شوهرم شو...مثلا تو عاقامونی منم زنت...
محمد سرشو از زیره چادر آورد بیرون گفت خو باشه..همین یه دفه...بعدشم فقط منتظر میمونم
که نمازت تموم شه...دیگ بوسیدن و اینا نداریم...
سارا گفت باشه خو شوهری چرا اعصاب خودتو خورد میکنی؟ :||||||||||||
یعنی من به زووووووووور جلو خودمو گرفته بودم که نزنم زیره خنده...:||||||
خداوکیل اخه اینا چییییییین؟
من یادمه اون موقع که بازی میکردیم تو کوچه من خودم...:|
بله خودم یکی از پسر گریز ترین دخترای کوچه بودم...
هر وختم که پسرا میومدن بازیمونو خراب کنن...حالا هر جوری...
من سینه سپر میکردم و میرفتم دعوا و گیس و گیس کشی و چنگ و نیشگون باشون :|
البته همبازیای پسره خیلی اسپیشلم داشتم :|
ولی خب....واقعن هیشوخت نرفتم بهشون بگم بیاید شوهرم شید :|||||||
حالا که ماچ و بوس و تف و اینا به کنار :||||||||
حالا اینا به کنار...
من تو کف اینم که محمد چرا همون باره اول نگفت باشه و چرا رو حرفه خودش موند
و سارا رو نبوسید؟ :|||
فکنم از ضد زن بودن محمد نشات میگیره...
با همین سنششش...هر چقدر که من فمنیستم اون ضد زنه :|||||
فمنیست و صد البته مرد ستیز :||||||
ولی واقعا...
داریم کجا میریم ما؟
یادمه خالم میگفت جلو سارا خیلی رعایت میکنم در رابطه با شوهرم...
میگفت که نه یه جوری قایم میکنم محبت رو که فکنه کاملا خشک و بی مهر هستیم ما
نه یه جوری که روابط خیلی خصوصیمون جلو بچه مراعات نکنم...
حالا یه بوسیدن که چیز خاصی نیست...رابطه ی خیلی خاصی نیست...:|
خب شایدم من دارم بی جهت تعجب میکنم و سارا با قلب کوچیک و پاک خودش فقط منظورش
این بوده که بازی کنن...که صد البته همین هم بوده...
:|
نمیدونم...
میترسم از بچه داشتن...
میخکم...
عزیزکم...
چشم خرسیِ من ^_^
تولدت مبارک ^_^
ادامه مطلب فایلی بود که گفتم...
نمیدونم دوس داری یا نه...
پیشاپیش بابت بدبودنه همه چیزش الا شعر معذرت میخام...
رمز رو بگید براتون میفرستم...
تولددددددده عیده شومااااااااااااااااااااااااااااااااااا موباااااااااااااااااااااااااااارک ^_^
خو...
حرف بزنم؟
عاقا من اووووومدممممممممممممم...
من در ده درصده موارد نمیتونم رو حرفم بمونم...
این ده درصد شامله خدافزی از وبلاگ نویسی هم میشه :)))
البته من بودن و برگشتنمو منوط بر خوب شدن حالم گذاشته بودم...
اما مگه میششششششششه این همه مهر و محبته شمارو نادیده بگیرم و فقط خودم ملاک باشم؟
من مخلص تک تک تک تکتوووووونم هسسسسستم...
همتووووون...
^_^
من برگشتم ^_^
با موایِ نصفه شده ^_^
با وزنی که ساله تابستونه 93، هفتاد و پنج کیلو بود...تابستونه 94 شصت و پنج کیلو بود...
و الان نوروزِ نود و پنج پنجاه و نه کیلو ^_^
من برگشتم ^_^
با قلبی که پر از مهر و محبته شماهاس...
فکرررررررر نکنید به یادتون نبودم...
بی معرفت شده بودم اما به یاده همتون بودم :)))))))))))))