قرار بود هیچی ننویسم...
هیچ کجا هیچ چیز ننویسم...
یه قرار با خودم...
بذارید رو راست باشم باهاتون...
یادمه یه بار پیک گفت که حرفاتو تو خودت خفه میکنی...
ولی میخام کمتر خفه کنم این دفعه...
هیشوخت دلم نمیخاست که کسی ضعفم رو ببینه...
خیلی سختم...
خیلی بی احساسم...
اما پاش بیوفته از صد تا مثه تینایی که حتی یه آهنگ اشکشو در میاره بدترم...
پس بذارید منه واقعی رو نشونتون بدم...
این هفته یکی از بدترین هفته های عمرم بود...
بعد از اون سیزده روزِ اولِ فروردینِ هشتاد و نه این هفته بدترین هفته ی عمرم بود...
از سه شنبه تا این لحظه...
اونقد گریه کردم که الان اگه یه ویس بذارم هیشکی باورش نمیشه اونی که حافظ خونده بود
یکی دو پست پایینتر منم...
اونقد شکستم که حتی خودمم تو آینه حالم از خودم بهم میخوره...
و دلم نمیخاد خودم رو نگاه کنم حتی...
از سه شنبه ی لعنتی به جز دو لیوان آبقند هیچ چیزی از گلوم پایین نرفته...
اونقد بی رمقم که به زور میتونم نفس بکشم...
حتی به زور میتونم تایپ کنم...
من همیشه تو زندگیم یه سری اشتباهات کردم...
چوبشم خوردم...
الانم یه اشتباه کردم...
که حالِ بدم به همون خاطره...
یه اشتباه به قیمتِ از دست دادن اعتمادِ کسی که همه کسم بود...و هست...
و یه اشتباه به قیمتِ از دست دادن کسی که....
اشتباه بود...
پاشم هستم...
اما دیگه رمق ندارم...
نه دلم...
نه نفسام...
نه دستام....
کلی فکردم که پسته قراره وبلاگی رو سند کنم یا نه...
ولی دیدم که نمیخام بی معرفت باشم...
کلی فکردم که بالاخره یه خبری از خودم بذارم یا نه...
ولی دیدم که نمیخام بی معرفت باشم...
دیگه نمیخام بنویسم...
نه اینجا نه هیچ جایی...
شما هم دعا کنید که دیگه ننویسم...
دعا کنید که حالِ دلم خوب شه...
خجالت میکشم بگم...
اما دعا کنید که اعتمادِ برگرده...هر چند بعیدِ اما واسه آرامشِ دلِ من دعا کنید...
این چند روز یه دوست پیدا کردم...
یه دوست که کنارم بود که بودنش مثه نعمت بود...
یه دوست...
یه رفیق...
یه همدم...
الهه رو میگم...
شکیبایِ من...
زینبِ من...
صبورِ من...
دلشو شکستم...
امیدوارم ببخشه منو...
الهه هم منو تنها گذاشت...
امیدوارم برگردی...
امید دارم که بر میگردی...
جلبک تیناع خاتون...
خواهرکم...عزیزکم...مرسی که جویای حالم بودی...مرسی که منو یادت بود...ممنون که بارها
چه مستقیم چه غیرِ مستقیم کنارم بودی...بهم امید دادی...
چقدر دلم میخواست از کیک شوکولاتیات بخورم...با گردوای وسطش...
سارا باجی جانم...
ممنون که باز کردی وبلاگت رو..ممنونم از ایمیلای پر مهرت...دوستِ قدیمی و ناب و بکرِ وبلاگیِ من...
معصوم...آخه من قربون دلِ پاک و مهربونت برم که...همیشه برام دعا کردی...
قول بده هر وخت رفتی حرم من رو حسابی یاد کن....حسابی محتاجم...
و مانیایِ مامان...دختر گلم..دخترکم...
مانیا تو خیلی قوی هسستی دختر...خیلی...
خوشم میاد که راجع به مشکلاتت به هیچکس حتی من هیچ چیز نمیگی و ان شالله نخواهی گفت...
محمد جان...مرسی...که با حالِ بدت جویای حالِ من شدی...
امیدوارم که تو زندگیت به اون چیزی که میخای برسی...
امیدوارم که به اون محمدِ ایده آل تو ذهنت برسی...
و پیک جان که با همه ی مشغله هاش به من سر میزد...و حالمو میپرسید...
و سحر بانوی من...
سحر بانو با دیوانِ حافظ و شعرای دوست داشتنیش...مرسی که با اینکه حضورت تو وبلاگ خودت
کمرنگ شد بازم به من سر میزدی...
وحید...همون پسرِ تپلی که سنگینیه مغزش مانع تحرک باهاش میشه...
امیدوارم یه روزی همون فیلسوفی شی که تو ذهنته...با تمام افکار پیچیده...
ماه تابِ عزیزم...مرسی از طبع شیرین و دوست داشتنیت...مرسی از لحنِ قشنگت...
رویا...امیدوارم خوب باشی...
امیدوارم حالِ دلت...حالِ قلبت خوب شود...
امیدوارم...
امیدوارم بخندی...از ته دل...
عارمان...همان پسرکِ تاتویِ مشتی...
با آن چشم هایِ نافذ و گیرا...
همان چشم هایی که دلِ شیر میخواهد نگاه کردنشان...
همان که حرفهایم را میفهمید...
همان که میتوانستم پیشش زار بزنم و او گوش بدهد...
هیچوخت شبیه ابوب.کر البغد.ادی نبودی...
همیشه آن قسمته بدجنسِ وجودم دلش میخاست با همین یک کلمه حرصت دهد...
:))))
خوشحالم که این روزها خوشحالی...:)))
خوشحالم که خواهرکت را بغل میگیری و آرام میشوی...خوشحالم :))
اگه چیزی رو از قلم انداختم بذارید به حسابِ همین حالم...
این هفته نتونستم قرآن رو بخونم...
الان میرم وضو میگیرم...
و ان شالله پستِ قرار وبلاگی حسنِ ختامِ رژ نوشت خواهد بود...
یک بارِ دیگه هم گفتم...
ممکنه شما به دوست داشتنِ من نیاز نداشته باشید...
اما دلِ من نیاز داره...
همتون رو دوس دارم...
همتون رو...
کامنت دونی رو باز میذارم...
+به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست...
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست...
به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست...