157#

1-شما نماز را به پا دارید و زکات مال خود را به فقیران بدهید و رسول مارا اطاعت کنید. باشد که

مورد لطف و رحمت شوید. (نور-56)

2- ای رسول هرگز مپندار که کافران در زمین معجز و قدرتی خواهند یافت و جایگاهشان دوزخ است

که بد منزلگاهی است. (نور-57)

3-آگاه باشید که آسمانها و زمین همه ملک خداست و شما به هر حالی که هستید خدا از ان آگاه

است. و روزی که به سوی او رجوع میکنند آگاهشان میگرداند به جزای نیک و بدی که بندگان

کرده اند، که خدا به احوال و اعمال خلایق داناست. (نور-64)

4-بزرگوار خداوندی است که قرآن را بر بنده ی خاص خود نازل فرمود تا (به اندرزهای وی) اهل عالم

را متذکر و خدا ترس گرداند. (فرقان-1)

5-بزرگوار خداوندی است که اگر خواستی برای تو بهتر از آن چه این کافران گفتند قرار دادی

و آن بهشتی است که زیر درختانش نهرها جاریست و در آن بهشت، قصرهای بسیار عالی،

خاصِ تو قرار خواهد داد. (فرقان-10)

6-هر چه بخواهند در آنجا برایشان فراهم است. جاودانِ در آن خواهند ماند.

این وعده ای است مسلم که پروردگارت بر عهده گرفته است. (فرقان-16)

+قبول باشه ختم قران...

+ان الله عند القلوب المنکسره...

واسه همه دلای شکسته دعا کنید...

یا علی...

156#

قرار بود هیچی ننویسم...

هیچ کجا هیچ چیز ننویسم...

یه قرار با خودم...

بذارید رو راست باشم باهاتون...

یادمه یه بار پیک گفت که حرفاتو تو خودت خفه میکنی...

ولی میخام کمتر خفه کنم این دفعه...

هیشوخت دلم نمیخاست که کسی ضعفم رو ببینه...

خیلی سختم...

خیلی بی احساسم...

اما پاش بیوفته از صد تا مثه تینایی که حتی یه آهنگ اشکشو در میاره بدترم...

پس بذارید منه واقعی رو نشونتون بدم...

این هفته یکی از بدترین هفته های عمرم بود...

بعد از اون سیزده روزِ اولِ فروردینِ هشتاد و نه این هفته بدترین هفته ی عمرم بود...

از سه شنبه تا این لحظه...

اونقد گریه کردم که الان اگه یه ویس بذارم هیشکی باورش نمیشه اونی که حافظ خونده بود

یکی دو پست پایینتر منم...

اونقد شکستم که حتی خودمم تو آینه حالم از خودم بهم میخوره...

و دلم نمیخاد خودم رو نگاه کنم حتی...

از سه شنبه ی لعنتی به جز دو لیوان آبقند هیچ چیزی از گلوم پایین نرفته...

اونقد بی رمقم که به زور میتونم نفس بکشم...

حتی به زور میتونم تایپ کنم...

من همیشه تو زندگیم یه سری اشتباهات کردم...

چوبشم خوردم...

الانم یه اشتباه کردم...

که حالِ بدم به همون خاطره...

یه اشتباه به قیمتِ از دست دادن اعتمادِ کسی که همه کسم بود...و هست...

و یه اشتباه به قیمتِ از دست دادن کسی که....

اشتباه بود...

پاشم هستم...

اما دیگه رمق ندارم...

نه دلم...

نه نفسام...

نه دستام....

کلی فکردم که پسته قراره وبلاگی رو سند کنم یا نه...

ولی دیدم که نمیخام بی معرفت باشم...

کلی فکردم که بالاخره یه خبری از خودم بذارم یا نه...

ولی دیدم که نمیخام بی معرفت باشم...

دیگه نمیخام بنویسم...

نه اینجا نه هیچ جایی...

شما هم دعا کنید که دیگه ننویسم...

دعا کنید که حالِ دلم خوب شه...

خجالت میکشم بگم...

اما دعا کنید که اعتمادِ برگرده...هر چند بعیدِ اما واسه آرامشِ دلِ من دعا کنید...

این چند روز یه دوست پیدا کردم...

یه دوست که کنارم بود که بودنش مثه نعمت بود...

یه دوست...

یه رفیق...

یه همدم...

الهه رو میگم...

شکیبایِ من...

زینبِ من...

صبورِ من...

دلشو شکستم...

امیدوارم ببخشه منو...

الهه هم منو تنها گذاشت...

امیدوارم برگردی...

امید دارم که بر میگردی...

جلبک تیناع خاتون...

خواهرکم...عزیزکم...مرسی که جویای حالم بودی...مرسی که منو یادت بود...ممنون که بارها

چه مستقیم چه غیرِ مستقیم کنارم بودی...بهم امید دادی...

چقدر دلم میخواست از کیک شوکولاتیات بخورم...با گردوای وسطش...

سارا باجی جانم...

ممنون که باز کردی وبلاگت رو..ممنونم از ایمیلای پر مهرت...دوستِ قدیمی و ناب و بکرِ وبلاگیِ من...

معصوم...آخه من قربون دلِ پاک و مهربونت برم که...همیشه برام دعا کردی...

قول بده هر وخت رفتی حرم من رو حسابی یاد کن....حسابی محتاجم...

و مانیایِ مامان...دختر گلم..دخترکم...

مانیا تو خیلی قوی هسستی دختر...خیلی...

خوشم میاد که راجع به مشکلاتت به هیچکس حتی من هیچ چیز نمیگی و ان شالله نخواهی گفت...

محمد جان...مرسی...که با حالِ بدت جویای حالِ من شدی...

امیدوارم که تو زندگیت به اون چیزی که میخای برسی...

امیدوارم که به اون محمدِ ایده آل تو ذهنت برسی...

و پیک جان که با همه ی مشغله هاش به من سر میزد...و حالمو میپرسید...

و سحر بانوی من...

سحر بانو با دیوانِ حافظ و شعرای دوست داشتنیش...مرسی که با اینکه حضورت تو وبلاگ خودت

کمرنگ شد بازم به من سر میزدی...

وحید...همون پسرِ تپلی که سنگینیه مغزش مانع تحرک باهاش میشه...

امیدوارم یه روزی همون فیلسوفی شی که تو ذهنته...با تمام افکار پیچیده...

ماه تابِ عزیزم...مرسی از طبع شیرین و دوست داشتنیت...مرسی از لحنِ قشنگت...

رویا...امیدوارم خوب باشی...

امیدوارم حالِ دلت...حالِ قلبت خوب شود...

امیدوارم...

امیدوارم بخندی...از ته دل...

عارمان...همان پسرکِ تاتویِ مشتی...

با آن چشم هایِ نافذ و گیرا...

همان چشم هایی که دلِ شیر میخواهد نگاه کردنشان...

همان که حرفهایم را میفهمید...

همان که میتوانستم پیشش زار بزنم و او گوش بدهد...

هیچوخت شبیه ابوب.کر البغد.ادی نبودی...

همیشه آن قسمته بدجنسِ وجودم دلش میخاست با همین یک کلمه حرصت دهد...

:))))

خوشحالم که این روزها خوشحالی...:)))

خوشحالم که خواهرکت را بغل میگیری و آرام میشوی...خوشحالم :))

اگه چیزی رو از قلم انداختم بذارید به حسابِ همین حالم...

این هفته نتونستم قرآن رو بخونم...

الان میرم وضو میگیرم...

و ان شالله پستِ قرار وبلاگی حسنِ ختامِ رژ نوشت خواهد بود...

یک بارِ دیگه هم گفتم...

ممکنه شما به دوست داشتنِ من نیاز نداشته باشید...

اما دلِ من نیاز داره...

همتون رو دوس دارم...

همتون رو...

کامنت دونی رو باز میذارم...

+به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست...

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست...

به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست...

خداحافظ بلاگفا...

خانه ی جدیدِ من...

153#

سلام بلاگفا جان...

خیلی معذرت میخواهم اما آنقدر عصبانی هستم...

آنقدر کفرم را دراورده ای که زبانم فقط به فحش به خوده نامرده سگت میچرخد...

یادت هست آرشیوم را خوردی؟

یادت هست دوستانم را گرفتی؟

اما من ماندم...

اینجا خانه ی من بود...

یادت هست باز آرشیوم را خوردی؟

اما من ماندم...

یادت هست بیان را تحریم کردی؟

هنوز هم تحریم است...

اما من ماندم...

خانه ام بود..

بلاگفا خانه ام بود...

اما دیگر نمیتوانم بمانم...

بلاگفا خودت فکر کن...

تصور کن حال روحیت کمی فرا تر از افتضاح باشد...

و هه ی گوشت به راه که یکی برسد و بیاید و چند کلام با تو حرف بزند...

اما زنگ در را که میزند زنگ نخورد...

زنگ خراب باشد...میدانی بلاگفا..

خیلی از تو ممنونم...

خیلی...

چند سال است که اینجا مینویسم...

به لطفه تو خیلی چیزها آموختم...

به لطفه دوستان زیادی پیدا کردم...

اما دیگر اینجا نمیمانم...

من دیگر اینجا نمیمانم...

+این آخرین پستم در رژنوشت و در بلاگفا خواهد بود...

+قصد مهاجرت به بلاگ اسکای را کرده ام...

+آدرسِ جدید متعاقبا اعلام خواهد شد...

152#

روزِ تولد سارا تصمیم داشتم که براش حافظ بخونم...

یه شعری که توش ماهی داشت...

گرد و خاک بود و من نفسام بالا نمیومد...

بعدش سرما خوردم و ازون بدتر...

الانم صدام داغونه...

اما وختم آزاد بود یه مقدار امروز و شعرو خوندم...

لینک رو گذاشتم ادامه مطلب...

رمز رو هر کس خواست بهم بگه براش میفرستم...

سارا رمزو چه جوری بهت بدم؟

اهان...در ضمن...

صدام اینقدی داغون نیست به جونِ خودم :|

ینی هست ولی نه اینقد :|

آذر ماه یه فایل رو گذاشتم با اون مقایسه کنید :|

اون حالته طبیعیه...:|

اون شعره که ماهی داشت حالته داغونه سرما خورده :|

لینکه جفتش تو ادامه مطلبه...

اولی رو بعضی از دوستان شنیدن...

ادامه نوشته

151#

بسم الله النور

1-پروردگارا مارا از جهنم نجات ده، اگر بار دیگر عصیانِ تو کردیم همانا بسیار ستمکاریم. (مومنون-107)

2-باز به آنان خطاب سخت شود:ای سگان به دوزخ وارد شوید و با من لب از سخن فرو بندید.

(مومنون-108)

3-این سوره را فرستادیم و (احکامش را) فریضه بندگان کردیم و در آن آیاتِ روشن نازل ساختیم

که بندگان متذکر آن حقایق شوند. (نور_1)

4-و اگر فضل و رحمت خدا و رءفت او شامل حال شما (مومنان) نبود (در عقاب گناهتان تعجیل کردی

و توبه نپذیرفتی. (نور-20)

5-زنان بدکار و ناپاک ، شایسته ی مردانی بدین وصفند و مردانِ زشتکارِ ناپاک نیز شایسته ی

زنانی بدین وصفند و بالعکس، زنان پاکیزهِ نیکو لایق مردانی چنین و مردان پاکیزه و نیکو، لایق

زنانی همینگونه اند و این پاکیزگان از سخنان بهتانی که ناپاکان درباره آنان گویند منزهند و از خدا

برایشان آمرزش و رزق نیکوست. (نور-26)

6-خداوند نور (وجود بخش) آسمانها و زمین است. داستان نورش به مِشکاتی مانَد که در آن

روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشه ای که تلالو آن گویی ستاره ایست

از درخت مبارک زیتون با آنکه شرقی و غربی نیست، شرق و غربِ جهان بدان فروزانست.

بی آنکه آتشی زیت آن را برافروزد قرار گرفته و خدا هر که را خواهد به نور خود هدایت کند و این

مثلها را خدا برای مردم هوشمند می زند و او به همه ی امور داناست.(نور-35)

7-ملک آسمان ها و زمین همه خاص خداست و بازگشت همه خلایق به سوی اوست. (نور-42)

 

+عاشق سوره ی نورم...عاشقِ عاشق...

آیه ای که ترجمه ش رو شماره شیش زدم...

این آیه رو عربی بخونید...ببینید چقد دلبری میکنه آخه...

چقد من آیه ی 35 ش رو دوس دارم...

150#

هر وقت خاله جان می آید من عزای این را دارم که حالا کی گوش دهد به صحبت هایش...

همیشه ی خدا هم حرف هایش حول این موضوع است که کدام فروشگاه فلان مارک را دارد...

و کدام جنس را کدام پاساژ تازه آورده است...

و کدام کوفت فلان زهره مار را میفروشد...

و من راستش را بخواهید...

نه حوصله ی این بحث ها را دارم نه میدانم که چی به چی است...

و تنها جایی که از مارک و قیمت سر در می آورم یکی فروشگاه ساعت است...

یکی بازارِ تفنگ....آن هم تفنگ های بادی...

خواهشا یکی بیاید و به خاله ی من بگوید که به خدا علاقه ای به گشتن در پاساژها و زیر و رو کردن

مانتو ها ندارم...

هر وخت هم بخواهم مانتو و لباس بخرم میروم و پارچه فروشی ها را زیر و رو میکنم و پارچه را

برمیدارم میبرم میدهم دسته خیاطم و میگویم جونِ عمه ت داغونش نکن...

و خب...خودمانیم....

مغزم دارد منفجر میشود...

یکی بیاید و به خاله ی من بگوید این جور که زل زده ام به چشمانش و سرم را تکان میدهم...

به این معنی نیست که میفهمم منظورش چه مدل مانتویی ست...

حتی نمیدانم پاساژها و فروشگاه هایی که میگوید کجا هستند...

149#

چی شده باز؟

سونامی اومد؟ سیل؟ فوران آتش فشان؟ زلزله؟

:|

لوچیا یه دفه حذف میکنه...

سارا یه دفه رمزدار میکنه...

اون یه دفه ساکت میشه...

این یکی یه دفه...

بابا خو بسه...

لوچیا میدونی چقد عکسات دوست داشتنی بودن؟

سارا من فهمیدم که چرا بستی...

و چرا رفتی...

اما راستش نفهمیدم از کی دلت خور بود...

از رفتن بدم میاد...

همیشه از رفتن بدم اومده...

همیشه...

148#

بعضی چیزا حالمو بد میکنن...

مثلا حسودی...:|

مثلا خسیس شدنه یه دفعه ای...:|

مثلا بدجنس شدنام... :|

هر وخ هر کدوم از این حسا بهم دست میده حالم از خودم بهم میخوره...

چون قلبم سیاه میشه...

حالم از قلبه سیاه بهم میخوره...

پس..

هیشوخت...

هیشخوختِ هیشوخت...

اجازه نمیدم که قلبم سیاه شه...

که قلبم کدر شه...

قلبِ آدم جای دود و کینه نیست...

قلبِ آدمو باید دور تا دورش ایوون کشید...یه حوضم وسطش با کلی ماهی گلی...

دور تا دورِ حوض هم شمعدونی چید...

پس سعی میکنم...

من سعی مو میکنم که قلبم کدر نشه...

که قلبم سیاه نشه...

قلبِ آدم که جای دودِ و زنگار نیست...

147#

حالم ازینجا بهم میخوره...

بیشتر از اینجا حالم از خودم بهم میخوره...

از کلمه ی حالم بهم میخوره، متنفرم...

146#

چن شب پیش یه خانومه به پدره ما زنگ زد و کلی گریه و زاری که بابایه بچه های من به خاطره

پنج تومن الان زندانه...

پدره ما هم گفت باشه خب من میرم دنباله کارش...فردا شد و رف دنباله کاره یارو...

سرتون رو درد نیارم...

اون عاقو به خاطره پنج تومن دستگیر شده بود...

و اما کار به اون پنج تومن ختم نشده بود...

اوشون یه سری غلطِ دیگه هم مرتکب شده بود...

مثلا دو تا زنه دیگه عقد کرده بود...

بله...دو عدد زن را نیز عقده دائمه محضری کرده بود...و طلاخشون داده بود...

اون خانوما هم میرن مهریه شون رو که با هم میشده حدوده دویس سیصد تومن میذارن اجرا :|

هیچی دیگه پدره ما با خانومه تماس گرفته بود که تو خبر داری شوورت همچی غلطی کرده؟

خانومه گفده بود بعله...خودمم تو عقدشون حاضر بودم...

:||||||||||||||||||||||||||||

البته باید بگم که من این جریان رو با تاپ ترین روش های امنیتی ته و توشو در آوردم  وگرنه اگه

از اونا میپرسیدم که یا دهنمو سرویس میکردن یا خیلی خوشبینانه یه دروغ واسم سر هم میکردن...

خلاصه اینکه پدره ما گفتن کسی که تا این حد بی غیرت باشه جاش اونجا بهتره تا اینکه بیاد بیرون...

ببینید...بگذریم...

من کاری به اون مذکر ندارم...

جنسِ نر طبیعتش همینه...

هیزِ...

نیازِ جنسی واسش ارجحیت داره به همه چیز...

چش چرونه...

نود درصدشون متعهد نیستن...

اما حرفم با اون خانومه...

که چرا حاضر شده شان و شخصیته یک زن رو تا این حد پایین بیاره...

چرا...

145#

خب اول اینکه معصومه خیلی دلم میخاس باشه آواتارم...ولی عوض شد :/

بعضیا چرا اینقد بدبخت و بی جنبن؟

:|

نه واقعا چرا؟

حالا خداوکیل من کله فیسم جالب نیس اصن فقط لبام به زوره ادیت و رجه لب

قشنگ به نظر میرسن...:|

ولی خب یه خورده ظرفیتارو ببریم بالا...

خوب نیس اینجوری پیش بره...

 

144#

کاش همه چیز آن جوری باشد که خودمان میخواهیم...

نه کسه دیگر...

کاش در هیچ دایره المعارفی چیزی ب اسمه رفتن،..

چیزی به عنوان نبودن نباشد...

کاش این لامصب ها هم نباشند....

یک زمانی پتو را میکشیدم روی سرم و تا خود صبح میخوابیدم...

الان بالش را محکم روی سرم میگذارم...

پتو را گاز میگیرم که نکند صدای هق هقم باعث شود به کسی جواب بدهم که چرا حالم این است...

143#

کیک تولدشون رو راسیتش همین بعده کلاسه شیمی با دریا رفتیم قنادی خریدیم...

قبلشم رفتیم جینگیل فروشیه محبوبه من و واسشون دسبند خریدم :|

بماند که الان میگم کوفتشون شه و چقد خودم دلم میخادشون :|

و خب اگه دریارو بشناسید تعجب نمیکنید اگه بگم دریا سفت چسبیده بود به یخچالا و

کیکارو از پشته شیشه بغل کرده بود و هر کاری میکردم بیرون نمیومد :|

به زور نعش کشش کردم اووردم بیرون گوشیم از دستم افتاد زمین سه متر اونور تر

منم هر هر الاغ وارانه خنده کنان سلانه سلانه رفتم بالا سره گوشی

و بعد رو به دریا که همچنان شوک زده همون جا وایساده بود گفدم که سالمه باع باع بیا بریم... 

دریا گف کیکو بده من بغل کنم :|

کیک رو دادم دستش و اونم جوری بغلش کرد که مادره بچه ی سه ماهه نیز بچه ش رو همونجور...

یه خورده رفتیم جولوتر آی فونه دریا از دستش پرت شد محکم خورد زمین :|

و من که کاملا ناخودگاه داد زدم یا زهرا و یه خانومه بدو بدو از در اومد بیرون و هراسون گف چی شده

دخترم تا دو ساعت سوژه خنده دریا بودم...

گوشیِ دریا هم چیزیش نشد :|

و اینکه یه خورده رفتیم جلوتر....

راستش از شما چه پنهون :|

به خاطره اینکه با پیشنهاد دریا از کوچه پس کوچه رفتیم خونه برخوردیم به ماشینه دوسته بی افه

دریا...

که کناره خونه ی خوده بیچارش پارک شده بود...

و من این دوسته بی افه دریا رو به خاطره اینکه خیلی وخته تو کفه منه بدبختر از خودم هست

رو ازش متنفرم :| و البته لازم به ذکر میدونم بگم که با توجه به جوابی که چن وخ پیش بهش دادم

خودشم دیگه خجالت میکشه پیغام پسغام بفرسته :/

گفدم دریا نارنجی یا قرمز یا سرخابی؟

گف سرخابی چطور؟

گفتم دوربین موربین نداره؟

و بعد جفتمون تمام محله رو چک کردیم :|

و بعد رژه لبه سرخابیمو دراوردم و به گند کشیدنِ ماشینِ اون بدبخت نیز همینطور :|

فکنم هنوزم داره ماشین میشوره :|

و بدو بدو منو دریا فرار کردیم و از محلِ مذکور متواری شده

و رسیدن به خیابان همانا و مثله خر خندیدنمون همانا...:|

یعنی تا ده دقیقه بعد فقط داشتیم میخندیدیم :|

خلاصه اومدم خونه و کیکو گذاشتم تو یخچال کادوارم کاغذ پیچ کردم...

کیکو بریدن...جای شما خالی :|

و منم کادومو رو به اون کپکا دادم :|

عاشقاله کسافد یکیشون برگشته بهم میگه ببین خیلی قشنگن...

خیلی ازت ممنونم...

خیلی...

تو نباشی هیشکی واسه ما تولد نمیگیره...

خیلیم دلم میخاد ببوسمتاااا...ولی میدونی چیه؟

خجالت میکشم...

و من پوکر فیس گونه نیگاش میکردم که اون یکی داد زد ازونور گفد و انتظار نداشته باش که ما هم

واست تولد بگیریم چون نه بیکاریم نه اندازه تو بزل و بخشش میکنیم...

و من که دیگه دهنم خط کش شده بود :||||||||||||||||||||||||

142#

حالم از، از خیابون رد شدن بهم میخوره...

حالم از امروز عصری که کناره خیابون مثه جوجه اردکه زشت منتظره رد شدنه ماشینا بودم

که بالاخره رد شم بهم میخوره...

حالم از اون پسرا بهم میخوره...

حالم از هر چی نامرده بهم میخوره...

حالم ازون نامرد که عمدا اونقدر نزدیک شد که رو پنجه ی پام حس کردم

لاستیک لعنتیش رو بهم میخوره...

حالم ازش بهم خورد وختی که چادرم زیرِ چرخه ماشین موند و از سرم افتاد و بعد خودش و دوستش

شروع کردن خندیدن...

حالم از خودم اما بیشتر...

حالم از همه بیشتر اززز خودم بهم میخوره...

که ضعیف بوووودم...

که بغض کردم...

که چرا جای اون اخم و نگاهم نرفتم و یقشو نگرفتم و یکی نخوابوندم زیره گوشش...

حالم از خودم بهم خورد وختی چادره خاکیمو جمع کردم و کیفمو انداختم رو شونم

و بغضمو جمع کردم و رد شدم از خیابون...

141#

شاید هم موهایم را صاف کردم...

صافه صاف...

قیچی را گذاشتم کناره گوشم...

و موازی قیچی را حرکت دادم تا کنارِ گوشِ دیگرم...

140#

مثلا کسی هم باشد که هر روز صبح برایت گل بفرستد...

ترجیحا نرگس یا رز سرخه سرخ..بی آنکه بدانی کیست...

مثلا کسی هم باشد هر روز برایت اسمس بفرستد...

یک اسمس پر از حس خوب...حتی بی آنکه بدانی کیست...

کسی هم باشد که گوش دهد و گوش دهد...

بعد بگوید بیا بغلم...

کسی هم باشد که وقتی چشمانت پر از گرد و خاک میشوند

بگوید لعنتی مگه من مردم که تو تنهایی گریه کنی؟

کسی باید باشد..

همه ی ما به بودن این کسی ها در زندگیمان محتاجیم...

همه ی ما شاید نه...

اما من....

هیچ بگذریم...هوا چقدر یهو سرد شده...

139#

 میگم دلم یه آتیشِ بزرگ وسطه یه کویر با آسمونِ صاف میخاد...

میگه نه...یه آتیشه بزرگ کناره دریا...

میگم سرده هوا...

میگه اوهوم...جفتمون کناره آتیش...زانوامونو بغل میگیریم و به دریا خیره میشیم...

میگم من چای دارچین دلم میخاد...

میگه میشه یه بار خفه شی و چای دارچین نخوای؟

میگم نه نمیشه همینه که هست...اصن من باهات کناره دریا نمیام...میرم میشینم وسطِ کویرِ خودم..

میگه هه فکردی تو ساحلم رات میدم؟

میگم کی خاس بیاد؟

میگه من نمیخاستم بیای اصنش...

جفتمون با هم...کات بلاک بای ریپورت :|

:||||||||||||||||||||

بروم بشینم وسطِ کویرم...

آتش را روشن کنم...

یک آتشِ بزرگ...

و آهنگِ شجریانِ کوچک همان که میگوید رفت آن سوار کولی...با خود تو را نبرده...

صدای آن آهنگ و رقصِ شعله های آتش هماهنگ با آن نوا...

و یکی از آن کتری های مخصوص چای زغالی را بگذارم آن گوشه ها و چای دارچین زغالیم را

بعد از انکه آماده شد مزه مزه میکنم...

و ستاره های آسمانِ صافِ کویرم را میشمارم...

محکمتر زانوهایم را بغل میکنم...

چشم میدوزم به آتش...

عطر دارچین لیوان چاییم را بو میکشم...

و بخارش که به صورتم میخورد...مستم میکند...مست...

شب مانده است و باشد تاریکی ای فشرده...

چشمهایم را باز میکنم...

باز هم رقصِ آتش...

کولی کنارِ آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟

آتش چرا فسرده؟

زانوهایم را محکمتر بغل میکنم....

خیلی محکم...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده...

یک تاره مو نبرده...

138#

بعد از مدت ها...

یعنی دقیقا بعد از شبِ کنکوره سال نود و چار به نظرم...

خانواده پدریم رو دیدم...

و کاش نمیدیدم...

دنیا داره دورِ سرم میچرخه...

دختر عموم آروم نشست کنارم خندیدم و گفتم چه خبر؟

یه سیب داد دستم و گفت این سیب رو" اسممو با پسوندِ "ی" گفت" برام خوشگل کن...

سیبو آروم با چاقو خوشگلش کردم :|

دادم دستش...خندیدم گفتم بوخور بچت خوشگل شه...

تلخ خندید گف بچه کجا بود؟

گفتم وااا میگن که داری مامان میشی؟

دستمو گرفت و شروع کرد حرف زدن...

گفت خیلی وخته کر فرض میکنم خودمو...

یه گوشم در یه گوشم دروازه..

اما گاهی اوقات دیگه نمیشه ادامه داد...

شوک زده خندیدم گفتم ینی چی اخه؟

گفت شاید از هم جدا شیم...

خدایا همینو که گفت دنیا دورِ سرم چرخید...

هیچوخت دلم نمیخواست زندگیش با پسر عموم بد باشه...

پسر عمویی که بارها بهم گفت دوسم داره...

و من هر بار با تند ترین لحنِ ممکن جوابشو دادم...

و در نهایت من با این پسر عموم مثه دو تا دیگ از پسر عموام قطع رابطه کردم...

در حدی که سلامشون رو هم جواب نمیدادم...

دختر عموم نمیدونست و نمیدونه که شوهرش منو عاشق -_-

و من شروع کردم حرف زدن...

حرف و حرف و حرف...

و در نهایت گفتم با وجود همه ی حرفام تصمیمت رو بگیر...

و بلند شدم رفتم یه لیوان آب بوخورم...

وقتی داشتیم خداحفظی میکردیم آروم گفت مرسی از حرفات...

راس میگی اول زندگی ازین حرفا و ازین بحثا زیاد هست

ما همو دوس داریم پس نباید به جدایی فکنم...

راس میگی و خندید و گونه مو بوسید...

از وقتی که نشستم تو ماشین تا خونه هه ی تو فکر بودم...

راستش الان فقط جواب سلامِ این پسر عموم رو میدم...

نگرانشونم...

دلم نمیخاد زندگیشون خراب شه...

دختر عموم دیوانه وار دوسش داره...

وقتی از مشکلاتشون حرف زد داشتم دیوونه میشدم...

دوس ندارم زندگیشون بد باشه...

آخ خدا...

خدایا زندگی هیچکس بد نباشه...

زندگی هیچ کس داغون نباشه...

زندگی هیچ زوجی متزلزل نباشه...

هیچ کس...

 

137#

خدایا مردم ازین دلشوره ها...

خدایا مردم...

خدایا...

الان چار ستون بدنم داره میلرزه...

دارم میلرزم...

خدایا خودت حافظِ همه باشه...

خدایا بابامو حواست باشه بهش...

خدایا...

تورو خدا هر کی میخونه اینرو دعا کنه...

تورو خدا دعا کنه...

136#

عصر زهرا زنگ زد گفت آماده شو بریم کلاس زبان...

گفتم اوکی...

امروزم ازون روزایی بود که مثه سگ دنبال پاچه گرفتن بودم...

عاقا ما رفتیم و زهرا خواس یه مبلغی رو واسه دو سه نفر از دو سه کارت بفرسته...

رفدیم پیش یکی از همین دستگاه ها...

یه خورده گذشته بود یه عاقویه جوونی اومد پش سره زهرا...

سگرمه هاش تو هم...چشاشو ریز کرده بود و دوخته بود به مانیتور...

یه دفه خطاب به زهرا گفت یه ساعته خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه

هه ی کارت عوض میکنه هه ی عدد میزنه و یه مش شره دیگ...

آروم لبخند زدم و گفتم فک نکنم به کسی غیر از خودشم مربوط باشه داره چیکار میکنه...

یه دفه اخمشو بیشتر کرد...ولوم صداشو بالاتر برد گفت بله؟؟؟؟

خندیدم و گفتم یک مرتبه عرض کردم خدمتتون...

باز صداشو بالا برد گفت جا این بلبل زبونیا کارتو انجام بده که ما یه ساعته اینجا علافیم...

آروم خندیدم و گفتم زهرا جان فکنم اموال بلوکه شده ی ایران تو آمریکارو رو واریز کرده باشن به

حسابِ بعضیا که اینقد عجله دارن و دو دقیقه به منزله ی یک ساله واسشون...

یه چن نفر اونور واساده بودن زدن زیره خنده...

مرده اخماش بیشتر رفت تو هم و چشای عسلیش از عصبانیت داشتن زرد میشدن...

زهرا یه خورده دست پاشو از داد و بیداد اون یارو مرتیکه گم کرده بود گفت ادامه نده تورو خدا...

ولی باز ادامه داد اون یارو...

گفت نههههه....دوووووباره تکرار کن چی گفتی؟

دوزِ هاریم زده بود بالا...

اونم همچین اخم کرده بود که انگار ارث باباشو بالا کشیده بودم...

عاقا خداییش مثه سگ ترسیده بودم :/

تو دلم دعا کردم زهرا دستمو بگیره ببره...

یه دفه تلفنِ اون عاقا زنگ خورد و من برو بابایی زیرِ لب گفتم و اون عاقا داشت با حرص نیگام میکرد

و دستمو گذاشتم تو دسته زهرا سرمون بالا خیابون رو رد کردیم :)

+ببینید...

واسه همینه از مردا متنفرم...

واسه همینه ازشون بی زارم...

همین چیزارو میبینم و از خیلیاشون متنفر میشم...

به جرئت میتونم بگم احساس تنفر مطلقققق دارم نسبت به هشتاد و پنج درصده همه ی

مذکرایی که میشناسم و دیدم...

تنفرررررررِ مطلق...

 

135#

آواتار برمیگردد به دورانِ توپولیت :|

+توپول شدنِ ناگهانی به خاطر قرص هایی بود که مصرف میکردم...شاید دو یا سه سال پیش...

134#

و بعضی از صبح ها هم انگار تمام شن هایِ کویرِ لوت را ریخته باشند زیرِ این دو پلک...

که اینقدر ورم کرده اند...

که اینقدر درد میکنند...

آنقدر درد و ورم که انگار همین الان پلک هایت میترکند و تمام شن ها بدو بدو بیرون می ایند...

آنقدر شن...آنقدر شن...که اگر بیرون بریزند تمامِ شهرَم بیابان میشود...

نوک تیزِ شن ها هه ی محکم میرود داخل کُره ی چشممم...

هه ی دارد چشم هایم را بیچاره میکند...

 هه ی ...

133#

روی پنج پسته متفاوت شماره ی 128 و 129 زده بودم :|

+ویرایش شد...

132#

تا حالا شده حالِ دلتان یک جوری باشد؟

اومممم...

بگویم چه جوری...چه جوری...

یک جورِ خیلی لامذهب...

یک جوری که انگار یک تُن سربِ داااااغ را سرازیر کرده باشند داخل شریانهای قلبت...

و همه ی آن یک تُن سربِ مذاب برود داخل بطن و دهلیز قلبت...

و آنجا شروع کنند به قُل قُل...

بعد که یک عالمه قل قل کرد و قلبِ لامذهبت را سوزاند...

شروع کند بالا کشیدنِ خودش...

شروع میکند به بالا کشیدنِ خودش...

و کم کم مثلِ یک ماره قطور...

درست مثل یکی از آن مارهایی که حتی فکرش مرا میترساند....

از قلبت خود را بکشد بالا...

و برسد به سرخرگی که چسبیده به گلویت...

و هه ی بجوشد...

و هه ی این سربِ مذاب قل قل کند و رگ ها و گلویت را بسوزاند...همان مارِ مذابِ سربی خودش را میکشد بالا...

خودش را میکشد بالا و چمباته میزند در گلویت...

آن تهه تهِ گلویت...

داشتم از حالم میگفتم...

راستش...

این مارِ لامذهبِ مذابِ سربی خیلی نفهم است..

نمیفهمد...

نمیفهمد که کلِ وجودم را به آتش کشیده و من هیچ کاری از دستم برای سرد کردنش بر نمی آید...

نمیفهمد که هه ی همینجور که حرارتش بیشتر میشود...

سنگین تر میشود و سنگین تر...

آنقدر سنگین که از وزنش پلک هایم محکم روی هم می افتد...

و ردیف بالایی دندان هایت محکم روی لبهایت...

محکم روی هم...جوری که پلک هایت به آن دانه های شور اجازه ی بیرون آمدن ندهد...

آنقدر محکم که دندان هایت اجازه ندهند لب هایت بلرزند...

حالم دقیقا همین است...

 

131#

چن تا نکته رو بگم...

اول اینکه هر کسی بره مجلس در درجه اول به فکره اینه که بره تو کاره حزب و گروه و این صوبتا...

در درجه دوم یه منصبی رو به دس بیاره...

در درجه سوم کمیسیون و معاونتاش رو به دست بیاره...

در درجه چهارم موقع دادن رای اعتماد به وزیرا به فکره سوده خودش باشه...

و لابی...

و میلیاردی کار کردن...

در درجه پنجم به فکره اندوختنه ماله حرومه بیشتر واسه خودش...

در درجه ششم به فکره وعده های دروغ و گرم کردنه تنوره انتخابات واسه دور بعدین...

و باز هم این چرخه ادامه دارد...

و در این بین ما مردم در آخرین درجشون هم جا نداریم...

این پروسه به جرات میتونم بگم شامل هشتاد درصده بهارستان نشینا میشه...

این طرزِ فکره منه...

و کساییم که مخالفن به من هیچ ربطی نداره و مشکل خودشونه :)))

اما اگر من اینقد مشتاقِ شنیدن نتایج هستم..

و اینقد پیگیری کردم بحث انتخابات رو...

شاید به این خاطرِ که کلا این کثافت* رو دوست دارم...

*:30 یا ست...

 

130#

خبر ها حاکی از این است که کاندید انتخابیمان به دور دوم راه یافته است

+اولین استیکر استفاده شد...:)))

129#

بهش میگم من میخابم یک بیدارم کن....

میگه چرا؟

میگم یواش یواش تعداد ارا اعلام میشه...

میگه جونه ننه ت واسه چار و پنج صب اگ احیانا اراء قطعی شد شرو نکنی داد و بیداد

بذا ما بخوابیم :|

میگم باشه بااااع بااااااع...سعی میکنم...

اون یکی ازونور داد میزنه میگه غدد فوق کلیویت میترکناااااااااااا، فردا صوب پنج بیدار شی بهتره ها :|

این یکی میگه نه همین ساعت ده رو بخاب که تا یک همه ی هورمونای رشد بدنت

ترشح میشن :|

128#

به نام خداوند بخشنده مهربان...

1- و همانا فوق شما (خاکیان) هفت آسمان را فراز یکدیگر آفریدیم و لحظه ای از توجه به خلق غافل

نبوده و نخواهیم بود. (سوره مومنون-آیه 17)

2- نوح گفت : خدایا تو مرا بر اینان که مرا تکذیب کردند یاری فرما (مومنون-26)

3- ما هم برای حفظ او چنین وحی کردیم که در حضور ما و به دستور ما به ساختن کشیتی پرداز

تا آنگاه که فرمان ما آمد و آب از تنور فوران کرد، پس در آن کشتی با خود نر و ماده ای از هر چیز

جفتی همراه بَر و اهل بیت خود را هم جز آن کس که در علم ازلی ما هلاک او گذشته تمام به

کشتی بنشان و به شفاعت ستمکاران با من سخن مگو که البته باید انها غرق شوند (مومنون-27)

4- آنگاه پیغمبرانی پی در پی بر خلق فرستادیم و هر قومی که رسولی بر آنها آمد آن رسول را

تکذیب و انکار کردند و ما هم آنها را از پی یکدیگر همه را هلاک کردیم و داستانهای آن اقوام را عبرت

دیگران ساختیم که قوم بی ایمان از رحمت خدا دور باد (مومنون-44)

5- بگو کیست که ملک و ملکوت همه ی عالم به دست اوست و او به همه پناه دهد و حمایت کند

و از او کسی حمایت نتواند کرد اگر می دانید باز گویید؟ (مومنون-88)

6-محققا آنها خواهند گفت که:آن خداست. پس بگو: چرا به فریب و فسون مفتون گشتید(مومنون-89)

7- خدا هرگز فرزندی اتخاذ نکرده و هرگز خدایی با او شریک نبوده که اگر شریک بود، در این صورت

همه خدایی به سوی مخلوق خود روی کردی و بعضی از خدایان بر بعضی دیگر علو و برتری جستی،

که خدا از آنچه مشرکان می گویند، منزه است. (مومنون-91)

+قرارِ ما...

127#

پیرو پست قبل...

راستش اسفندم پر شده از استرس...

هه ی استرس این را دارم که تا نوروز تمام نکنم کتاب ها و درس هایی که باید تمام شوند را...

راستش گاهی آنقدر استرس دارم که کتاب را میبندم و میخزم و بخاری را بغل میکنم...

راستش این روزها همان حسی را دارم که بیسته خرداد ماه نود و چهار داشتم...

همان روزی که از دانشگاه برگشتم و کیفم را گذاشتم گوشه ی اتاق...

و زدم و زیر گریه و با عجز و لابه هق میزدم و میگفتم من کنکور نمیدم...

راستش حس میکنم خیلی عقب افتاده ام...

خیلی...

این زندگی خیلی بی در و پیکر شده است...

نیاز به یک تکانِ حسابی دارد...

اول از همه بین اطرافیانم...

بعد افکارم...

بعد اهدافم...

بعد رویاهایم...

این زندگی خیلی بی در و پیکر شده...

چند وقتیست یادم رفته که هر آنچه ارامشم را میگیرد بدون هیچ فکری حذف کنم...

این زندگی بی در و پیکر شده...

اما برایش در و چهار چوب و پیکر و اسکلت میسازم...