20#
اسمش دهن پر کنه...
نمیدونم چه جوریه...
شاید پر از خنده...
شاید پر از اتفاقات ریز و درشت...
شاید ساده و یکنواخت مثه این هیژده سال...
"من هیژده سال دارم "
+تولدمان به مقدار زیادی هپی...:)))
سامانه سناد...
طرح های خوارزمی...
طرح های من...
وضعیت خالی بود....فیلد وضعیت خالی بود...:|
اول ثبت...
بعد برگزیده در منطقه...
بعد برگزیده در استان...
بعد برگزیده در مرحله استانی پس از تجدید نظر...
و الان سفید...
:|||
آقای شیرخانی فکنم متواری شه اگر بازم زنگ بزنم و بگم چی شد نتیجه اولیه نیومد؟ :|
:||||||
+نمیتونم استرسمو کتمان کنم...
++واسم سخته نتیجه یک سال و چهار ماهمو بر باد رفته ببینم...
...I am...the master of my fate and The captain of my destiny+++
++++ بعدا نوشت: با آقای شیرخانی دبیر جشنواره خوارزمی استان ایلام تماس حاصل نمودیم...
چند طرح رد شده و چند طرح نیاز به دفاع طراح دارد و چند طرح نیاز به دفاعِ داوران مرحله ی استانی
دارد...
طرحِ ما نیز جز دسته آخر بود...
و این یعنی خیلی اوضاع خوب است...
اگر طرح خوب نباشد در این مرحله نیاز به حضور خودِ طراح است...
و وختی نیاز به حضورِ ما نیست یعنی طرحِ ما هم بد نیست...
اندکی خوش بین شدیم...
:)))))))))))
بالاخره مقاوتمو از دست دادم و اون روز چادر پوشیدم...
خودم چادریم ولی تا حالا تو خونه حالا جلو هیچ کس چادر نپوشیده بودم...
شاید خنده دار یا شایدم جالب باشه...
که یه نفرو بعد از شیش سال ببینی اونم در کسوت یک خواستگار...
خیلی تغییر کرده بود...
اون قیافه بچگونه جاشو به یه تیپِ مردونه...چارشونه....قد متوسط...و یه ته ریش مرتب داده بود...
چشمای سورمه ایش آبیِ شده بود...یه آبیه سبز...اما هنوزم درشت...
توپم حسابی پر بود...
شروع کرد حرف زدن...
ناخودآگاه تحت تاثیر آرامش صداش قرار گرفتم...
اون حرف میزد و من به این فک میکردم که چقد عوض شده...
اون حرف میزد و من به این فک میکردم که باید چیکار کنم...
اون حرف میزد و من سرمو انداخته بودم پایین و آروم گوش میدادم...
این متانت و سر به زیری چیزیه که تا حالا کسی از من ندیده...
اون حرف میزد و من به این فک میکردم که شلوار کتان استخونی و کفش چرم قهوه ای
و این بلوز چارخونه قهوه ای کرم چه هارمونی قشنگی با رنگ پوست و مواش داره....
و حس کردم باید حرف بزنم...
آروم سرمو بلند کردم...صدامو صاف کردم ...
و شروع کردم به ترتیب مباحثی رو که مطرح کرده بود رو نظر میدادم و در موردش حرف زدم...
باز هم حرف زد...حرف زدم...
یواشکی ساعتمو نیگا کردم...چهل و پنج دقیقه گذشته بود...
گفت اون مواردی که مد نظرم بود رو عرض کردم...
منم اون چیزایی که از قلم افتاده بود رو گفتم...
آروم خندید....دندوناش چقد ردیف و سفید بود...یادم نمیاد ارتودنسی کرده باشه...
و گفت راستش وقتی این موضوع رو مطرح کردن من نمیگم موافق نبودم
اما حس میکردم به خاطر سنم فعلا زود باشه و باید منتظر بود...
اما تو همین جلسه من خودم نتیجه گرفتم و امیدوارم که شما هم بتونید با تناقضاتی که ازشون
حرف زدین کنار بیاید...
+من که از کسایی که حقوق خونده بودن دلِ خوشی نداشتم...
پس چرا وقتی گفت دانشجوی حقوق دانشگاه تهرانم هیچ حسی بهم دس نداد؟
+ :|
+دیروز تمام بعد از ظهر تا شب از درد داشتم میمردم...
چرا منو گذاشتی واسه عذاب کشیدن و دم نزدن...
خدایا چیو تحمل کنم الان؟
تورو به بزرگیت قسم خودت بگو...
حرفایه پدرمو....نیش و کنایه هاشو....حرفایه مستقیمشو...
یا این ازدواج تحمیلی...
خدایا من که میدونم شاهد این گریه هام بودی...
خودم میدونم سه ماهه خودت شاهد سوختن دلمی...
من که میدونم توام حرفایه بابا رو میشنوی....
خدا من که حرف زدم بهم گفتن گه نخور...
پدری که روزی صد بار بهم میگه دردت به جونم به خاطر اون آشغال سه ماهه داره منو زجر میده...
داره زجر کشم میکنه...
تو چرا دم نمیزنی؟
هیژده سال کسی بهم نگف چیکار کن چیکار نکن...
اونوخ باید به خاطر اون از خدا بی خبرا فردا چادر بپوشم...
خدایا کارایِ من اینقد بد بود که کفارش اینه؟
کفارش تحمل کردنه یه عوضیه خشک مذهبه سگ عنقه؟
تحمل کردن اونی که هیژده ساله از امثال و قماشش بیزار بودم و خودمو دور کردم؟
خدایا بازم میگم راضیم...به رضای خودت...
ولی میدونم که خودت خوب میدونی که اونقد دلم شکسته که دیگه اشکمم در نمیاد...
میدونم که وختایی که گلوم از بغض لرزیده و اشکا جلو چشممو گرفتن
خودت بهتر از هر کسی حالمو درک کردی...
+این دل دردِ عوضیه بی پدررررررر و حالت تهوع چرا ول نمیکنه دیگه...
این سر درد چرا بساطشو جمع نمیکنه...
این اشکایه سگ پدر چرا تموم نمیشن؟
بيشترين فراواني را بين سوالهايي دارد که بايد جوابشان را بدهم...
از شانزده سالگي ام تا به حال...
و هیچ چیز اندازه خریدن چن تا رژ لب نمیتونه حالمو خوب کنه...:|
یه حاله خوب که وختی رژ لبارو میبینیم تو کیف آرایشم بهم دس میده...
یه حاله خوب مثه این شکلک ^_^
+یه 116 تیارا...میشه ده تومن...سه تا بِل میشه چهل و هشت تومن :|
شصت هزار تومن...:|
الان که فک میکنم...
یک کیلو لواشک ازون زردآلویی ترشا کیلویی ده تومن هم میتونه حالمو خوب کنه:|
می شکنند...
می شکنند و خودتان نیز خورد می شوید...
آن وقت شمایید و یک عالمه خاکروبه...
و یک هوا پر از گرد و غباری که ناشی از صنمِ شکسته شده تان است...
از آدم ها بت نسازید...
خیلی خیلی خیلی خوب...
مثلا اگر من جوگیر نمیشدم و برای امتحانات خرداد ماه دروس امتحانی را می خواندم
الان وضعم بهتر از این بود...
خیلی خیلی بهتر...
مثلا اگر محاسباتم اشتباه نمی شد...و به جای یک درس تبصره
همان دو درسی که من گمان میکردم می بود...
الان خیالم راحت بود...
خیلی خیلی راحت...
مثلا اگر من زیست و فیزیک را بیشتر از تبصره می خواندم الان حالم خیلی خیلی خوب بود...
مثلا اگر من زیست را بیست و پنج صدم بیشتر می گرفتم الان وضعم خیلی خیلی خوب بود...
و در سال آخر تحصیل در مدرسه به تژدیدی و یا شهریوری ملقب نمی شدم :|
من گاهی اوقات اساسا آدم جوگیری هستم...
اگر زیست را میخواندم....
اگر آن بعد از ظهر ساعت هفت که کارهای آن روز پروژه در دانشگاه تمام شد
تا خود هفت صبح درس میخواندم و به همان سه ساعت اکتفا نمیکردم
الان شرمنده نبودم...:|
الان من یک عدد شهریوری و تژدیدی اسدم :|
تهوع محض...
+تو چقد میتونی پست باشی آخه؟
بذار فعلا هیجده سالت شه....بذا فعلا عقد قبلیتو بهم بزنی...
بعد برو مطب فلان پزشک و باهاش لاس بزن و لوندیه نداااااااشتتو رو کن...
بذار فعلا داغ دلت مادرت کم شه بعد ذوق کن از پیشنهاد بی شرمانه اون پزشک...
آخه تو چقد میتونی پررو باشی که زنگ میزنی و از من میپرسی که:
_تویی که سر زبون داری بهم بگو چه جوری باهاش حرف بزنم که جذبم شه...
میگم که من نه اینقد بی فرهنگم و نه اینقد پست که اینجوری ارزش های
خودمو بفروشم و نادیده بگیرم و میفهمم تو عوضی تر از این حرفایی وختی میگی چرا عصبانی
میشی؟نکنه فکردی من از اون دختراشم؟
تو از هر نجسی که دیدم دوووووز نجااااااااستت بالاتره...
تو یه پستی...
تو یه آشغالی...
و وختی به تعفن وجودت مطمئن میشم که میگم این بیچاره رو ولش کن زن و بچه داره...
میگی تو که نمیدونی زنش چقد زشته...
+حالم ازت بهم میخوره...
امیدوارم دیگه مجبور نباشم حتی جواب سلامتو بدم...
معمولن کامنت با اسمایی که برام ناشناس هستن میبینم اول مشاهده وبلاگو میزنم...
وبلاگ رو میخونم و بعد جواب کامنت میذارم و جواب کامنت رو میدم...
یعنی همون ابتدای ورودم به بلاگفا...
اما در این بین وقتی که وبلاگ بعضی دوستان رو میخونم بی حرف خارج میشم...
کامپیوتر رو خاموش میکنم...
سیم مودم رو میکنم...
و میرم..
این هفته سه بار این اتفاق افتاد...
خواهش میکنم دیگه راجع به کنکور پست نذارید...
یه چیزی بود تموم شد...
باور کنید من شبا با کابوس بیدار میشم...
باور کنید سه شب پیش با صدای گریه ی خودم از خواب بیدار شدم...
روان شناسا میگن این گریه ها به خاطر این هستش که هر اتفاقی میوفته
و هر چیزی که اذیتت میکنه رو اصلا بهشون اهمیت نمیدی و به ناخودآگاهت منتقل میکنی
و گاهی ناخودآگاه توانایی تحمل این همه فشار رو نداره...
همان هدایی که که چشمانش و نگاهش یخ زد...
همان هدایی که من در حقش نامردی کردم...
دوست صمیمی بودیم...اما من آنقدر بی معرفت بودم که نفهمیدم چه بلایی سرش آمده...
همان هدایی که با بی رحمیه تمام در چشمانم زل زد و گفت بابام مُرد...
راستش را بخواهید نخواستم زنگ بزنم و رتبه اش را بپرسم...
گفتم خب لابد با اون وضع روحی رتبه ش جالب نشده و من نپرسم بهتره...اذیت نمیشه...
صبح زنگ زد...
دخترک شاد بود...خیلی شاد...برق چشمانش را از پشته این همه فیبر نوری می دیدم...
گفت که رتبه اش "1033"شده...
من جیغ زدم...
اشک از چشمانم روی گونه ام میغلتید...
دخترک از دی ماه دیگر درس نخواند...
امروز گفت خودت که شایط منو میدونستی من درس نخوندم....یعنی نمیتونستم که بخونم،خرداد ماه
تازه به خودم اومدم...
گفت شاید عازم تهران باشد...
+سال اول که بودیم هدی پایه بحث های سی یا 30 من بود...
میگفت وزیر نفت میشم دیگه از دکل بالا کشیدن خبری نیست...
++هدی وزیر نفت شو...خواهش میکنم...
+++ای کاش بدانی چقدر بی تاب خودت و غم چشمان عسلیت بودم...
++++ای کاش بدانی چقدر خوشحالم کردی...
آن هم از نوع قند پهلویش و در استکان های کمر باریک...
این تابستان اما ماگ بزرگم جای آن استکانهای شیشه ای زیبا را گرفته...
هر وقت نگاهش میکنم و یا در کنار نت گردی، هم زمان با کتاب خواندن و...
به یاد روز های پر استرس می افتم...
روز های پر کاری که چشم از مانیتور بر نمیداشتم...
با یک دست ماگ را میگرفتم و با یک دست تند،تند
به این کیبورد بیچاره ضربه میزدم و تایپ میکردم ...
حالا که فکر میکنم این لیوانِ بزرگِ سرامیکی و قند دان رویِ میز بهترین همراهانم بوده اند ...
همراهِ روز های سخت...
روز های نفس گیر...