خدایا چیکار کنم...

چرا منو گذاشتی واسه عذاب کشیدن و دم نزدن...

خدایا چیو تحمل کنم الان؟

تورو به بزرگیت قسم خودت بگو...

حرفایه پدرمو....نیش و کنایه هاشو....حرفایه مستقیمشو...

یا این ازدواج تحمیلی...

خدایا من که میدونم شاهد این گریه هام بودی...

خودم میدونم سه ماهه خودت شاهد سوختن دلمی...

من که میدونم توام حرفایه بابا رو میشنوی....

خدا من که حرف زدم بهم گفتن گه نخور...

پدری که روزی صد بار بهم میگه دردت به جونم به خاطر اون آشغال سه ماهه داره منو زجر میده...

داره زجر کشم میکنه...

تو چرا دم نمیزنی؟

هیژده سال کسی بهم نگف چیکار کن چیکار نکن...

اونوخ باید به خاطر اون از خدا بی خبرا فردا چادر بپوشم...

خدایا کارایِ من اینقد بد بود که کفارش اینه؟

کفارش تحمل کردنه یه عوضیه خشک مذهبه سگ عنقه؟

تحمل کردن اونی که هیژده ساله از امثال و قماشش بیزار بودم و خودمو دور کردم؟

خدایا بازم میگم راضیم...به رضای خودت...

ولی میدونم که خودت خوب میدونی که اونقد دلم شکسته که دیگه اشکمم در نمیاد...

میدونم که وختایی که گلوم از بغض لرزیده و اشکا جلو چشممو گرفتن

خودت بهتر از هر کسی حالمو درک کردی...

+این دل دردِ عوضیه بی پدررررررر و حالت تهوع چرا ول نمیکنه دیگه...

این سر درد چرا بساطشو جمع نمیکنه...

این اشکایه سگ پدر چرا تموم نمیشن؟