171#
یکیش مثلا همین امشب...
خب...
تابستون بودش که دریا منو تو یه گروه ادد کرد...
دو تا از پسرای اونجا اسمشون بود فرهاد و مصطفی...
فرهاد واقعا یه چیز دیگ بود....یه برادر به تمام معنا...
مصطفی هم همینطور...
ولی من با فرهاد راحتتر بودم...
خلاصه....چن وخت بعد گروه از هم پاشید...
بعده چن وخت مصطفی به من پی ام داد و سلام احوال پرسی...
دروغ چرا...حوصلشو نداشتم...
گفت که چرا کم حرفی؟
گفتم چه حرف مشترکی با هم داریم؟
و خلاصه گفتم پی ام نده :/
امشب چن تا عکس از دار و درخت و گل و گیاه از شماره ی مصطفی برام سند شد و بعد سریع گفت معذرت میخام اشتباه اومد....
گفتم خواهش میکنم...قسمت شده منم ببینم...
واقعنم عسکا قشنگ بودن :/
مصطفی سریع جواب داد خودت گلی عابجی....سلام خوبی حالت خوبه درسات خوبن
....
یک عان حالم از قساوت قلب خودم بهم خورد...
ولی خب...
اینکه بهش گفدم نمیخام باهات حرف بزنم بهتر ازین بود که با لبخند تصنعی و جوابای یک در میون تحملش کنم....
نمیدونم...
یک عان دلم سوخت...همین...