49#
دوستیمون کم شده بود و سرد...
ولی نمیدونم امروز چی شد...
رفتیم بیرون...
طبق معمول خط یازده و ولگردی :|
اون همه راهو پیاده اومدیم...ساعت یک بود...
از کنار اون فست فودی داشدیم رد میشدیم...
گفتم میخای ناهارو اینجا باشیم؟
گف آره...
گفتم آره...
و رفتیم...و باز خندیدیم...
مدل مختلف پیتزاهاشو میخوندیمو مسخره کردیم...
قابل مسخره کردن نبودن...
اما جفتمون میدونستیم که باید بخندیم...
و وختی پیتزامونو خوردیم چقد خندیدیم سرِ حساب کردن که هیشکی حاضر نبود دس به جیب شه...
و بعد که اومدیم بیرون...
دستمو گرف و خندیدیم...
گفت خیلی خوش گذش...گفتم خیلی...
و خندیدیم...
و از خاطرات دانشگاه تعریف کردیم...
و خندیدیم...
از پژمان آزمون و گم شدنِ شکلات تخته ای گرفته تا آقای منتشری...
و خندیدیم...
بلند بلند...
یه دفه گف عععععععه جدی باش...نخند خانوم باش...
و بعد بازم خندیدیم...
رسیدیم میدان معلم...
دست همو گرفته بودیم....محکم...
گفتم بدوییم؟
و کشید دستمو...
دویدیم رو چمنا...
بدو بدو...
رسیدیم سره خیابون...
گفت خیلی خوب بود...
گفتم عااااااااااااالی...
خندیدیم...
گفت وای خدا چمون شده ما؟
گفتم تورو نمیدونم ولی آدرنالین خون من که دیگه داره منفجر میشه...
و خندیدیم...
+دلم واسه ناهار خوردنا و خندیدنا و مسخره بازیامون تنگ شده بود زهرا...خیلی تنگ...