فرقی با یک دیوانه ی زنجیر گم کرده نداری وختی از یک و نیمِ بعد از ظهر تا چهار بلند بلند

گریه میکنی و جیغ میزنی...

فرقی با یک دیوانه ی زنجیر گم کرده نداری وختی در را محکم به هم میکوبی که شیشه اش میشکند...

وختی سرت را به دیوار میکوبی...

وختی موهایت را میکشی و مشت مشت مو کفه اتاق می افتد...

اما ای کاش بپرسند چه مرگت شده...

ای کاش بدانند زنجیرت را گم نکرده ای...

و ای کاش بدانند دیوانه نشده ای...

+یه مدت که آرومم...یه دفه میریزم به هم...

++زیاد هم آرام نباش...