آقا جان دلم حسابی برایتان تنگ شده است...

دلم آن شبی را میخواهد که تسبیح دریا را گم کرده بودم و با پای برهنه صحن طبرسی را دویدم...

صحن انقلاب را زیر و رو کردم...

و گریه میکردم...هق هق...

با همان پای برهنه...

دلم آن لحظه ای را میخواهد که چادرم زیرِ پایم افتاد و زمین خوردم...و به سجده افتادم و زار زدم...

آقا جان دلم حسابی هوایتان را کرده...

ببینم مگر ما دیگر آشتی نکردیم؟

مگر قرار نشد هوایم را داشته باشی؟

میبینی این روزهایم را؟

آقا جان از این فاصله میبینی چشم هایم را که به زور باز است؟

میبینی چشم هایم را که از درد به زور باز نگه داشته ام؟

آقا جان دلم ایوان طلایت را میخواهد...

دلم شبِ آخر و زیارتِ وداع را میخواهد که روی آن فرشِ قشنگ نشسته بودم...

در ایوان طلایت...

زانوهایم را بغل کرده بودم...

آن طرف تر باران میزد....نرم...

زانوهایم را بغل کرده بودم و چشم دوخته بودم به ضریح و اشکِ گونه ام را با سره زانو خشک میکردم..

آقا جان...

من به فدایتان شوم...

مرام بگذار و دستی به سر و گوش زندگیم بکش...

کمی این غبارها را پاک کن...

دلم را ذره ای روشن کن...

روحم را ارام کن...

قربانت...

+السلام علیک یا حضرت عشق...السلام علیک یا حضرت نور...