راستش این روزا وخت کنم نمازم رو بخونم شانس آوردم...

شبه آرزو ها...رفتم مفاتیح رو آوردم دیدم اعمال لیله الرغائب زیادن...

نمازمو خوندم و کتابو ورداشدم...

ساعت یک بودش...لغتای زبانو خوندم خواسدم بخوابم...گوشیمو گذاشدم رو عالارم..

یه دفه دریا پی ام داد...

نوشته بود میشه از مفاتیحتون صفحه ی اعمال امشب برام عکس بگیری؟

منم گفدم که اعمال زیاده...و ماله بین نماز مغرب و عشاس که الان وختش گذشته...

کلی ناراحت شد...

گفدم دریا خدا که همون خداست...بیا هر جور دلمون میخاد باهاش حرف بزنیم...

گفتم من میرم وضو بگیرم...گف منم میرم...

وضو گرفدم...رو سریه حریر سفیدمو سر کردم...سجادم رو پهن کردم...

دیدم اگ چراغو روشن کنم خواهرام بیدار میشن..

چن تا شمعه کوچولو آوردم...کنار جا نمازم روشن کردم...

مهر و تسبیحی که از تربت کربلا بود رو گذاشدم رو سجاده...

دیدم دریا یه عکس فرستاد...

سجاده ی ترمه ای که خیلی دوسش داشدم و امسال از مشهد براش گرفده بودم

رو پهن کرده بود...

عاخ که چقدر خوشحال شدم...

نماز خوندیم...

دعا خوندیم...

اون ذکر و نمازی که واسه حاجت گرفتن هست رو خوندیم...

با اینکه اینجا نبودم اون چند روز...اما تک تکتون رو دعا کردم..

از سحر بانو گرفته تا سارا و تیناع و رویا و مهتاب و بریدا و کاکتوس و معصوم و خاله مهدیا...

پیک و محمد و آرام و امیر...همه و همه...

همه رو یادم بود...

بعد از حدودا یک ساعت جا نمازم رو جمع کردم...

لباسم رو عوض کردم و رفدم بخوابم...

دریا پی ام داد...

گفت مادر بزرگم همیشه میگه ان شالله چادر خانوم فاطمه رو سر دریا بانو باشه...ولی من امشب

دعا کردم که چادرِ خانوم فاطمه زهرا رو سر من و تو باشه...

آخ که چقد این دعا رو دوست داشتم...

سه روز اول رجب و آخرش رو معمولن روزه میگرفتم...

امسال با این وضع نشد...

کلیم واسه ماه رمضون تو فکرم...

آرامش...رو واسه هممون از خدا میخام :)))

از خدا میخام وختی که صبا بیدار میشید و بند کفشاتون رو میبندین نیگاتون کنه

و بهتون لبخند بزنه :)

میدونید؟

هیچ چیز اندازه یه لبخند خدا و یه نیم نگاهش رو خوب شدن زندگیمون تاثیر نداره :)))